همیشه فکر میکردم مردم آمل چندان اهل زیارت و اهل قبور و این داستانای دینی نیستن،اما وقتی وارد امام زاده شدیم از زیادی جمعیت جا خوردم،مردم با هزار نوع پوشش اومده بودن اهل قبور،پنجشنبه بود دیگه اومده بودن زیارت امواتشون. یه چیز بهم ثابت شد،و اون این بود که این مردم هر چقدرم که پوشششون نامناسب باشه، ولی هنوز تو دلشون محبت هست.
از توی بلند گو یه مداحی درحال پخش شدن بود که کل فضای امام زاده رو دربر میگرفت، چند تا چادر برای پخش شربت نذری هم تو محوطه زده بودن،خلاصه،پر بود،تا حالا اینقد شلوغ نبود.
رفتیم تو اتاق شیشه ای و گفتن خانم صالحی چند دقیقه دیگه میاد ،شما برید داخل زیارت تا اونم بیاد.رفتیم داخل ،ومن همونجا نذر کردم که امام زاده بزاره خادمش بشم.
اتفاقا اونجا یکی از همکلاسی های دبیرستانمم دیدم،خب اینجا شهر خودمونه،ممکنه وقتی خادم شدم فامیلامم بیان اینجا و منو ببینن.خب ببینن .چشه مگه:/
بعد از نیم ساعت منتظر بودن وقتی دوباره از مسئول اونجا پرسیدم خانم صالحی کجاست گفتن ساختمان بصیرته و باید برم اونجا، چون من از روی ظاهر خانوم صالحی رو نمیشناختم وقتی رفتیم توی ساختمون به خانومی که جلوم نشسته بود رو صندلی گفتم:ببخشید خانم صالحی کجان؟و اون خانم هم گفت:خودم هستم!
اون لحظه هممون خودمون گرفت که من سراغ خانم صالحی رو دارم از خودش میگیرم،بهم گفت برم همونجا و فرم خادمی رو پر کنم، خودش چند دقیقه دیگه میاد.
توی اتاق مسئول که یه اتاق شیشه ای گوشه ی ایوون امام زاده بود پر بود از خانومای خادم،همه هم سن دار ، با مقنعه های سبز و آرم خادمی که کنار مقنعشون نصب شده بود و قاعدتا چادر .خیلی جمع صمیمی و مهربونی داشتن. فرم و با مشورت مامان پر کردم و چند دقیقه بعد که خادما رفتن خانم صالحی هم اومد.
وقتی داشت فرم مشخصاتمو میخوند وقتی فهمید دانشگاه مازندران مترجمی زبان عرب میخونم،یه آفرین بلند گفت و شروع کرد به پرسیدن سوال هایی مثل: چطوری عربیم و بهتر کنم و چطوری با مهمونای عربم صحبت کنم و از کجا یاد بگیرم و...اینا،که گفتم فیلم عربی نگاه کردن خیلی تاثیر داره البته من خودم مبتدی ام.خلاصه تا فهمید من تو این دانشگاه و این رشته ام خیلی ذوق کرد، مردم آمل از کسایی که دانشگاه مازندران درس میخونن خیلی خوششون میاد،بهشون به چشم آدم حسابی ها نگاه میکنن.گرچه ما خودمون میدونیم که اینطور نیست و اوضاع دانشگاه مازندران بدتر از اینهاست ،فقط اسمش خوب در رفته.
ولی خدایی من خوبم دیگه😁
بگذریم؛
من یه روز در هفته رو انتخاب کردم ولی خانم صالحی گفت چون میخوام زده نشی همون یک روز خوبه،قرار شد یکشنبه ها از ۹ صبح تا ۲ بعد از ظهر تو حرم مشغول به کار شم،عضو بسیج امام زاده هم شدم،قراره محرمم کلی خدمت کنم،کلی هم کارای دیگه که الان از فکرش بال درمیارم خدا همه رو باهم بهم داده خدا جونم عاشقتمممممممممم.
خانم صالحی گفت بهش یه پیامک بدم که شماره منو سیو کنه و تو گروه خادمین و بسیج عضو کنه.ببین؛رفتیما،تمومه...
خدایا شکرت،تو به من ثابت کردی گناهکاراهم میتونن خادمت باشن،عاشق بی قید و بندتم،اصلا شک نکن اصصصصصلا!
توی همون اتاق شیشه ای وقتی داشتم با خانوم صالحی حرف میزدم تلفن مامان زنگ خورد،یه نفر هرطوری بود خودشو به مامان معرفی کرد،و مامان هم بالاخره اونو شناخت،و شروع کرد به صحبت کردن،من حواسم بهش نبود اما تا زمانی که کارم تموم شد حرفای مامان با تلفن تمومی نداشت.اما مامان یه جوری خلاصه یه کاری کرد که طرف قطع کنه.
بعد از امام زاده رفتیم بازار پارچه فروشی،وقتی آقای فروشنده داشت راجب به طول و عرض چادر با مامان حرف میزد دوباره تلفنش زنگ خورد،با خودم گفتم خب الان مامان خودش میدونه باید سریع قطع کنه دیگه،ولی تازه صحبتای طرف مقابل شروع شد،من و آقای فروشنده هاج و واج مونده بودیم،مشخص بود یه دوساعتی حرف دارن،زدم به مامان و یواش گفتم:ماماان،بگو الان بیرونم کار دارم بعدا زنگ بزنه
مامان هم همینو دقیقا به شخص پشت تلفن منتقل کرد ولی مثل اینکه طرف خییییلی کارش واجب بود، در حدی که به مامان گفت گوشی رو بده به شکیبا تا بقیه حرفا رو به اون بزنم!مامان گوشی رو داد به من و من ناباورانه گوشی رو گذاشتم زیر گوشم:
-الو
-الو سلام شکیبا جان خوبی؟
-مرسی ممنون
-میگم،مامانت چرا زنگ میزنم جواب نمیده؟
-چمیدونم...لابد زنگ نمیخوره دیگه
یه خنده ای کرد و گفت:
-باشه باشه،به مامان بگو نیم ساعت بعد زنگ بزنه من یه کار خیلی ضروری باهاش دارم،خیلی ضروری!
-چشم حتما بهش میگم
-مرسی عزیز،خدافز
-خدافز
با هزار تا سوال توی سرم تماس و قطع کردم و گوشی رو دادم به مامان،کار ضروری؟آخه مگه مامان پرستار اورژانسه؟
از در پارچه فروشی که داشتیم میومدیم بیرون از مامان پرسیدم :این خانومه کی بود زنگ زد؟
مامان همینطور که چشماش به خیابون بود و حواسش به هزار جا پرت گفت:
-میدونی داستان چیه؟...اول که به سلامتی البته،دوم زنگ زده بود میگفت واسه شکیبا میخوایم بیام صحبت کنیم.
من وسط خیابون هاج و واج موندم،ناخداگاه از شدت سورپرایز شدن خندم گرفت،جلوی خندم و هرکار میکردم نمیتونستم بگیرم،متوجه نگاهای مردم هم شده بودم،زنی که از تو تاکسی نگام میکرد،یا مردی که از جلوم رد میشد،من میتونستم حرفی که تو ذهنشونه رو از تو چشماشون بخونم،چرا میخنده؟دیوونس؟
آره یه دیوونه که وسط خیابون فهمیده زنی که دو ساعته گیر داده به تلفن مامانش ،اولین خاستگار رسمی عمرشه.خب چه انتظاری دارین،انتظار ندارین که معمولی باشم ها؟
یه لحظه حس کردم یه نفر تو دلم یه کبریت روشن کرده و دلمو یهو سوزونده همون لحظه درجا یخ شده،حس جا خوردن ،تقریبا همین شکلیه.
تو فاصله ی پیاده رو تا ایستگاه تاکسی مامان ازم پرسید:چی بهشون بگم؟بیان دیگه
-کجا بیان مامان، اصلا ما خونمون هنوز آماده نیست،بعدشم تو فکر میکنی من با این حال جسمانیم الان میتونم؟پس فکر کردی چرا همش تلاش میکنم ۲۰ کیلومو درستش کنم؟نه مامان نه.
-هنوز که چیزی معلوم نیست،اونم درست میشه ،به خاطر لاغری که کسی جواب رد نمیده
-مامان لاغری من عادی نیست خودتم خوب میدونی!
تمام ذهن من از اون لحظه مشغوله ،تو تاکسی یه حس سبکی خاصی داشتم،حس میکنم از اون لحظه دنیام برفکی شده،همه چیز تیره و تاره،دیگه هیچی قشنگ نیست.
من فکر میکردم وقتی از امام زاده برمیگردم، تو دلم قندی درحال آب شدنه،کیسه ی پارچه ی چادر و تو دستم تاب میدم و زیر لب این شعرو زمزمه میکنم:
-یه حس خوب الان...تو تارو پودمه...چیزایی که الان میگم...از عمق وجودمه...
اما نه،اینطور نبود،یه اتفاق دیگه افتاده بود.من همون شکیبا بودم،اما دیگه قند تو دلم آب نمیشد،پلاستیک چادر و تو دستم تاب میدادم ،ولی حس خوبی تو تارو پودم نبود،باد میوزید،خورشید غروب میکرد،و صدای اذان تمام دنیا رو گرفته بود.
-اون خانومه منو از کجا دیده بود؟
-مهمونی اومده بودن خونه ی ما تو رو دید
-پس چطور من ندیدمش
-چند سال پیش بود،اتفاقا گهگاهی با گوشه کنایه خاستگاری میکردا ولی من میگفتم نه الان زوده،آل دبیرستانه،الان هنوز بچست.
-به هر حال ،اگه دوباره زنگ زدن بگو نه،اصلا بخوانم بیان کجا بیان؟ما که خونه نداریم،اصلا من آمادگیشو ندارم،نه جسمی نه روحی،من معمولی نیستم مامان ،حداقل سه چهار سال طول میکشه تا برسم به خط زندگی،کنار بقیه آدما،اونوقته که میتونم باهاشون زندگی کنم ،نه الان،نه الان که دارم با بیستِ معکوس دست و پنجه نرم میکنم.و هر روز به جای پیشرفت پسرفت میکنم، نه...
راه مامان از من جدا میشه و میره مسجد،و از اون طرف هم من میرم سمت خونه،خونه که نه،مییییییرم تو خیالات و دنیای خودم ،که تا ظهر امروز پر بود از ستاره و حالا،جاشو با یه شب تاریک و ابری عوض کرده.
من دوست دارم حالا حالاها تو خیالاتم بمونم، دنیای من اینقدر بزرگ نیست،اینقد واقعی نیست،من هنوز حس نکردم به هیچ مردی احتیاج دارم،من همیشه خودمو یه بچه ی ده ساله دیدم،آخه چرا باید از دنیای قشنگم فاصله بگیرم،دلم خونه از این دنیا،چرا درست تو لحظه ای که همه چیز خوبه حالمو میگیره؟
سر نماز،گفتم خدایا این رسمش نبود،من گفتم بعد از اینکه بیست معکوس و شکست دادم یه آدم خوب بزار سر راهم،الان چه وقتشه؟اصلا حتی نمیدونم طرف کیه؟اونم منو نمیشناسه،اصلا خدایا بیا و یه کاری کن اونم نپسنده،خدایا بیا باهم رو راست باشیم،تو خودت بهتر از همه میدونی الان وقتش نیست،خودت یه جوری این قضیه رو ختم بخیر کن بره...
شب خودمو زدم به بیخیالی،مثل همیشه،هدفون و گذاشتم تو گوشم و تو تاریکی حیاط راه رفتم و راه رفتم،اما نتونستم تو هیچ خیالی پرسه بزنم،نتونستم هیچ داستانی بسازم و تو داستانم عاشق هیچکسی نشدم،چون اون خاستگار مسخره همش تو ذهنم بود.دلم میخواست فقط یه اسم ازش میدونستم تا شخص اونو مخاطب بد و بیراهام خطاب میدادم،کاش اونقد قدرت داشتم تا آدم اجیر کنم و بفرستم خفتش کنن،من نمیخوام، نمیخوام،میفهمین ؟نمیخوام!
مامان وقتی از مسجد اومد همچنان گوشی دستش بود،داشت با همون آتیش بیار معرکه،خانم واسطه که اصلا نمیدونم کیه و من و از کجا دیده صحبت میکرد،خیلی هم طول کشید.
صحبتاشون که تموم شد مامان با ذوق گفت:
-پسره ۲۵ سالشه،کارمند شرکت نفته،حقوق ثابت،خونه، ماشین،کار آزادم کنارش داره همه چی داره
-مهم نیست،من جوابم منفیه.
مامان اصرار میکنه،خیلی زیاد،اما هم مرغ من یه پا داره هم اون ،من نمیخوام،بیست معکوس خطرناکه،باید تمومش کنم تا زندگیم شروع بشه،من از این وضع ناراحتم ،خیلی زیاد.
شب،با نه گفتن خودم به مامان همه چیو برای خودم تو دنیای خودم تموم میکنم،اما انگار برای مامان همه چیز تازه شروع شده،من میدونم،اون فکر میکنه آخرش منو راضی میکنه،اما من فکر میکنم آخرش اونا تسلیم من و این نه قاطع من میشن.به هر حال این زندگی منه،و من نمیخوام نابود بشه...