طعم گس زندگی

شب سرودش را خواند،نوبت پنجره هاست...

آتش حسادت و دامن استاد...

سناریو شماره ۴

-اینقد بهش فکر نکن استاد،کی به کیه،اینم تموم میشه میره،
-آخه این چرا اصلا باید باشه،چرا،چرا من مثل بقیه نمیتونم عاشق و دیوونه باشم،آخه چرا
-چون تو حسودی قربونت،وقتی یه نفر و میبینی که از تو بهتره ازش خوشت نمیاد،برعکس،ازش بدت میاد،مغروری استاد،دلت نمیخواد هیچکس بهتر از تو باشه،آخه مگه میشه؟
-من حس میکنم از دنیا عقبم،میدونم گاماس گاماس،ولی اون ،دلم میخواد بهش بدوبیراه بگم،اون همونی نبود که من فکر میکردم، ذهن من شبیه سازی کرده بود، تصویر و صدا و حرکات و رفتار و همه چیو شبیه سازی کرده بود،بعد یه سال وقتی دوباره دیدمش ،از خودم پرسیدم،این دیگه کیه،این اصلا اون نیست،اصلا همونی نیست که من تو ذهنم میدیدمش،همه چیش فرق داره،قیافش،صداش،رفتارش،کارش،زندگیش،همه چی همه چی...
-از تخیلات بیا بیرون استاد،چه اهمیتی داره شبیه بوده یا نه،
-من ازش بدم میاد،آدم خوبیه،همه دوسش دارن،از اینکه همه دوسش دارن،از اینکه هر روز پیشرفت میکنه،حتی از این مقایسه، بدم میاد،باید بمیره،چرا نمیمیره؟چرا این آدما زودتر نمیمیرن؟چرا ؟میخوان تا ۷۰ سالگی زنده باشن؟
-ول کن استاد...ول کن...
-من نمیفهمم،واسه چی یه آدم موفق ،که بهتر از منه،باید زنده باشه؟چرا نباید همین الان بمیره،من نمیخوام بهتر از من تو دنیا باشه،میخوام همه فقط منو نگاه کنن،همه فقط منو تشویق کنن،همه فکر کنن از من پایین ترن،همه از من کمک بخوان
-داری شیطون درونتو بیدار میکنی استاد،داری شعله ورش میکنی...
-میخوام یه شبه به همه چی برسم ،میخوام جادو بشه و یهویی استعداد همه چیو داشته باشم،میخوام یهویی شگفت انگیز و نخبه بشم،من میخوام همه یهو تمام داراییاشونو به من هدیه بدن،میخوام همه به حرفام گوش بدن،بی هیچ مخالفتی،بی هیچ منطقی،میخوام همه همونجوری باشن که من میخوام...
-من دارم ذوب میشم استاد،دارم آتیش میگیرم ،بس کن،بس کن استاد،از خر شیطون پیاده شو،این جنایت و تمومش کن، حسادت و، کینه رو،خیال و،توهم و،همشو تموم کن...
اینا همش به خاطر برگشت به یه داستان مزخرفه؟خب برنگرد استاد!برنگرد!مقایسه هیچ فایده ای نداره،مقایسه فقط وقت تلف کردنه،بی‌فایده ترین و پوچ ترین کار جهانه ،درده،زهره،مرگ روحه،دشمن احساسه،ترک قلبه...
نکن!این جنایت و تموم کن،این فضاحت و حد اعلا نرسون،بِدَر این پرده ی حسادت بی حد و مرز و ،تا نفس بکشی،تا بالا بری،تا از زندون آزاد شی و یه بار دیگه چشمت به نور خورشید بخوره
-اگه روزی که از زندون آزاد شدم،هوا بارونی بود چی؟اگه به جای دیدن نور آفتاب، خیس شدم چی؟اگه هیچکس نیومد دنبالم چی؟اگه دیگه کسی منو نشناخت‌ چی...
-روز آزادی تو،هوا بارونیه،تو خیس میشی،نور آفتاب و نمیبینی،کسی دنبالت نمیاد،کسی تورو به خاطر نمیاره.
-با این وجود،تو زندان حسادت موندن بهتر نیست؟چرا بیام بیرون؟وقتی بیام بیرون دیگه کسی دوسم نداره چون تو زندان بودم،میگن بهت کار نمیدیم،چون زندان بودی،خونه نمیدیم،چون زندان بودی،حتی ...حتی بهم یه تیکه نونم نمیدن،هیچکس دیگه بهم اعتماد نداره،هیچکس خوبیاشو بهم نمیده!
من تو زندان حسادت میمونم،اون روز که آزاد شدم دوباره خلاف میکنم و برمیگردم تو زندان،کسی دوستم نداره،به خاطر این!
-نه استاد،بمونی که چی بشه،که تا آخر عمرت به همه ثابت کنی درست فکر میکنن؟برو به همه اونایی که بهت کار و خونه نمیدن ثابت کن از همشون بهتری،ثابت کن از اونایی که سابقه ای ندارن با عرضه تری،برو ثابت کن زندگی این نیست که پاکِ پاک باشی،برو ثابت کن آدما هرچی زخماشون عمیق تره،قوی تر و آب دیده ترن...

۱۰ معکوس و معیارهای من برای ازدواج!

شکیبا امروز مامان و بابا و امیر میرن کابینتا رو سفارش بدن.من دیگه برام فرقی نمیکنه قفسه اتاق من و چجوری و کجا بزنن،نمیخوام حرص الکی بخورم،میخوام مثل کسی که یهو میره تو یه خونه و یه اتاق بهش تعلق میگیره با قضیه برخورد کنم.اتاق و هرجور که هست می‌پذیرم.خوشبختانه امروز ناهار با منه ،یعنی از غذاهای بدمزه و کال مامان خبری نیست و من به بهترین شکل غذا رو درست میکنم،این روزا غذاهای مامان و جلوی مرغا هم بریزی نوکاشونو کج میکنن و میگن اینا بدرد ما نمیخوره،فقط من نیستم که اینا رو میگم،خاله هاجرم همیشه از بی رنگ رویی و بی نمکی و بدمستی غذاهای مامان میناله،و همینطور بقیه اعضای خانواده‌.حالا که یادم میاد یه بار که راهنمایی بودم و ماکارانی برده بودم مدرسه یکی از دوستام ازم پرسید:ماکرانیای شما همیشه اینقد بی رنگ و روعه؟
امروز یه کشف جدید کردم،من ۲۰ کیلو کمبود وزن ندارم،خیلی کمتره،وقتی رفتیم مشاور تغذیه،دکتر گفت برای گرفتن قدم نیاز نیست کفشم و دربیارم،با کفش قدم و گرفت شدم ۱۸۰،توی خونه بدون کفش قدم یک و هفتاد و پنجه،این یعنی اون ۲۰ کیلو نیست،۱۵ کیلوعه و از اونجایی که لازم نیست حتما وزنم ۷۵ یا حتی ۷۰ باشه ،اصلا ۱۰ کیلو هم اضافه بشه و بشم ۶۰ هم کافیه،من امروز کشف کردم اسم چالش من ۲۰ معکوس نیست،۱۰ معکوسه!!!
یعنی فقط ۱۰ کیلو اضافه کنم حله،یعنی ۶۰ کلیو کافیه،من الان ۵۳ ام ،و سه کیلو جلو ام،یعنی من ۲۰ معکوس و تبدیلش کردم به ۷ معکوس،خود گول زنی نیست،خود واقعیته!

نکته بعدی تغییر نگاه من به زندگیه،با فرود اولین خاستگار ،هر چند ناموفق و ناکام من به ابن نتیجه رسیدم که لازمه به این فکر کنم که دوست دارم اون چه شکلی باشه،ابن روزها زیاد بهش فکر میکنم و به نتایجی هک رسیدم،مثلا از مردای خجالتی در حد لالیگا بدم میاد،اصلا خوشم نمیاد حتی تو مراسم خاستگاری همش سرش پایین باشه و مامانش همش راجب بهش حرف بزنه،قطعا این آدم خیلی باید لوس و مامانی باشه و وقتی میاد تو اتاق که حرف بزنه از اونایی که مثل آهنگای آقای شجریان ۲۰ دقیقه اول فقط ساکته و گوش میکنه.خیلی بدم میاد،از خجالتیا خیلی بدم میاد،خیلی زیاد.

دوم اینکه ،از من بزرگتر باشه،فرقی نمیکنه چقدر،ولی نه دیگه اونقد زیاد،۴۰ سالش نباشه!!!! چخبره بابا!تا ۳۰ سال اوکیه،تحصیل کرده باشه ،با شعور و با اخلاق و مهربون و احساساتی و اهل مطالعه هم باشه،مقید به پرداخت خمس و زکات مالش باشه،محرما تو هیئت رفتن و نذری دادن و سیاه پوشیدن و کار خیر کردن پایه باشه  خیییلی پایه،اصلا یه جوری باشه که اگه یه روز میبینه من نمازم و پشت گوش ميندازم بهم تذکر بده،وقتی دلم گرفت گفتم بریم مثلا مزار شهدا واسش غیر معقول نباشه و اهل این چیزا باشه،با عرضه باشه،مهربون باشه،اجتماعی باشه ،کاربلد باشه،با اعتماد به نفس باشه،

واقعا من چقدر معیار داشتم خودم خبر نداشتم-_-!!!

پنجشنبه

سناریو شماره ۳ 

"دره ی زندگی"

 

پروانه با بغض از ماشین پیاده میشه و درو محکم میبنده و میره سمت دره ای که جلوشه، به دره که نزدیک میشه،یک لحظه می ایسته،با خودش فکر میکنه چرا با ماشین اینکارو نکنه؟برمیگرده سمت ماشین،به شاهدا که تو ماشین نشسته نگاه میکنه و با عصبانیت داد میزنه:پیاده شو!

شاهدا با وحشت نگاش میکنه، دستاشو محکم میگیره به لبه های صندلیش و کاری نمیکنه.پروانه در حالی که اشک میریزه محکم دوبار میکوبه پشت کابوت ماشین و دوباره داد میزنه:بهت میگم پیاده شو!!

شاهدا از این کارش جا میخوره و رنگش میپره،اما همچنان نشسته ،از توی ماشین سرشو به چپ و راست تکون میده ،یعنی من پیاده نمیشم.هرچقدرم که داد بزنی.

پروانه کلافه میشه و دست به کمر برمیگرده،توی همه‌ی این لحظات اشک و عصبانیت ثانیه ای ازش دور نمیشن،به افق دره نگاه میکنه،هرچقدر بیشتر نگاه میکنه ،بیشتر برای کاری که میخواد انجام بده ترقیب میشه،اما نمیخواد به شاهدا آسیب بزنه،اون فقط میخواد خودش بمیره،فقط میخواد خودش بره ته دره.

با عصبانیت میره سمت در طرف راننده و بازش میکنه و شاهدا هم فقط نگاش میکنه:

-مگه کری؟؟نمیشنوی چی میگم؟میگم پیاده شو 

-چرا پیاده شم

-نمیبینی؟دره رو نمیبینی؟فکر کردی من دیوونم با این اوضاع خراب،با این زندگی فجیه،با اینهمه درد و کوفت و زهر مار زنده بمونم؟آره!میخوام بپرم،میخوام با این ماشین خودم و پرت کنم ته دره!!پیاده میشی یا بندازمت بیرون؟پیاده میشی یا باهم بریم ته دره؟؟؟؟؟؟؟؟

شاهدا فک هاشو به هم قفل میکنه و محکم تر روی صندلی میشینه:

-پس بریم!

پروانه از این حرف شاهدا جا میخوره،البته انتظار نداشت شاهدا پیاده بشه و بگه باشه خودتو پرت کن ته دره،حداقل انتظار داشت شاهدا قانعش کنه که دست از این کار برداره ولی اینکه محکم رو صندلی بشینه و بگه باشه بریم ته دره؟ ،یک کم غیر قابل پیش بینی بود.

اون از این حرف شاهدا کلافه میشه و با مشتش محکم میکوبه به وسط فرمون،دستش میخوره به بوق وسط ماشین و از صداش یهو هردو از جا میپرن،پای پروانه اشتباهاً روی پدال گاز قرار میگیره و ماشین به سرعت سمت دره حرکت میکنه پروانه و شاهدا تا به خودشون میان میبینن که دره داره به اونا نزدیک میشه اما می‌فهمن که نه این اونا هستن که دارن میرن ته دره!شاهدا جیغ میکشه پروانه دستپاچه میشه جای ترمز و گاز و قاطی میکنه و اشتباهی دوباره روی پدال گاز فشار میده ماشین از قبلم تند تر میره دیگه کنترل ماشین و اینکه نرن ته دره به صفر میرسه پروانه تا میتونه جیغ میکشه خدا رو صدا میزنه اما دره نزدیک و نزدیکتر میشه وقتی دیگه امیدشو از دست میده داد میزنه :خدایا غلط کردم!!!!!!!! و چشماشو محکم میبنده و نفسشو حبس میکنه که چرخ های ماشین در فاصله یک سانتی متری پرتگاه می ایسته!

صدای جیغ های شاهدا قطع میشه،پروانه همونطور که هنوز چشماش بسته با خودش فکر میکنه:یعنی مردیم؟چقدر آسون!چقدر بی درد!

-پروانه؟پروانه خوبی؟ببین،خیییلی آروم،خیلی آروم درو باز کن و برو بیرون

پروانه با شنیدن صدای شاهدا چشماشو بار میکنه،به جلوش که نگاه میکنه انگار ماشین تو آسمونه،یعنی یک ثانتی متری مرگ!

نفس هاشونو تو سینه حبس میکنن، با ترس و احتیاط در و باز میکنن و آروم پیاده میشن،پروانه وقتی پاهاشو از ماشین میزاره بیرون مثل بید درحال لرزیدنه؛

-شاهدا؟اومدی بیرون؟

-آره 

دو قدم برمی‌داره و با وحشت به جایی مه چرخا روش قرار گرفتن نگاه میکنه، نصف ماشین روی یه تخته سنگ ترک خورده قرار گرفته بود ،میشد گفت هرثانیه ممکن بود تخته سنگ تحمل سنگینی ماشین و از دست بده و بشکنه و همه باهم میرفتن ته دره.

شاهدا و پروانه هردو از ماشین و دره فاصله گرفتن و کنار هم پخش زمین شدن.

چند دقیقه بعد  پشت به هم نشسته بودن،طوری که پشتشون به همدیگه تکیه داده بود. پروانه هنوز تو بهت بود،شاهدا درحالی که پاهاشو دراز کرده بود و سنگ های دور و برشو پرت میکرد سمت دره و نگاهش به ماشین بود نمیرخشو به طرف پروانه گرفت و گفت:

-چیشد؟تو که میخواستی بری ته دره خانوم شجاع!

تک خنده ای کرد:

-تا نزدیکش رفتی شدی مجسمه یخی که!

-بیند بابا!

یه لحظه چشمش خورد به چرخای پشتی ماشین،حس کرد دارن آروم آروم حرکت میکنن،با وحشت گفت:

-پر...پر...پروانهههه!!!پروانه ماشیییییییننن!!

پروانه با صدای جیغ شاهدا سرشو برگردوند سمت ماشین،ماشین رفته بود ته دره، و حالا اون مونده بود و یه دره و یه شاهدا...

 

ادامه دارد...

 

 

چهارشنبه

شدم عين این پریسیمای توی سریال ستایش، اونجایی که میگفت مثل خرچنگ کجکی کجکی راه رفتم تا به اینجا رسیدم.تا در این خونه رو سینه خیز اومدم. اما تو با یه کِل کشیدن شدی خانوم این خونه.
اینقد بدم میاد از آدم معروفا،با دو تا کلمه که تو تلوزیون میگن،یه شبه راه صد ساله رو طی میکنن و هزاران نفر میشن طرفدارشون،اونوقت من باید برم دونه دونه جمعشون کنم،چشمام درد میکنه،دلم میخواد یه هفته تمام بخوابم،سرم و که میزارم رو بالشت،چشمام رو هم میفته،ولی هرکار میکنم خوابم نمیبره،خستم،خیلی خستم ولی خوابم نمیبره.خاله اومده اینجا که لباس من و بدوزه،چادرم و که تازه دوخته دلم میخواد پاره پورش کنم چون سنگینه،به اون فروشنده گفته بودم پارچه سبک ولی انگار اصلا نشنید. به ۹ نفر دیگه نیاز دارم تا کار مجازی امروز تمام بشه،اصلا امروز و اینطوری گذروندم،فردا رو چیکار کنم،فردا چطوری ۲۰ نفر دیگه جور کنم،پس فردا چی،پس اون فردا چی.
موقع دانشگاه که کلا باید ول کنم برم چی؟چرا اینجا همه چیز یا کلا پخش و پلاست،یا درهم پیچیده،واقعا چقدر سخته،این دومین روزیه که دارم تلاش میکنم شاهدای درونم و راضی نگه دارم اما انگار قیمت این راضی نگه داشتن خیلی گرونه چون حس میکنم دارم دارم متلاشی میشم.دلم میخواد زودتر بمیرم،فقط زودتر، هرچه زودتر بهتر.

تا غروب با هر بدبختی ای بود،جمعیت پیج و به ۴۰ نفر رسوندم،از فردا فقط ۱۰ نفر اضافه میکنم،۲۰ نفر پدرمو درمیاره،باید یک کم با خودم مهربونتر باشم.من از کارای بلاگری و اینستا و این چیزا سردر نمیارم،اصلا هم خوشم نمیاد چپ و راست استوری بزارم که سلام و خدافز و حالتون چطوره و اینا،اصلا از این کارا بدم میاد، ولی مجبورم چون این روال کار تو اینستاست،من فقط عکس عروسکا رو میزارم، از یه پیج روسی الگو میگیرم،ولی عکاسی رو نمیتونم مثل اون خوب انجام بدم چون اون دوربین مخصوص داره،که من ندارم.تو همین گوشی خودمم موندم.خلاصه نباید انتظار داشته باشیم دو روزه بشیم ۱۰۰ نفر و اینا، خیلی طول میکشه،بابا گاماس گاماس!به قول عربا:شُوِی شُوِی!
یعنی یواش یواش!
باور کنین من یه همچین آدمی نیستم،اصلا اهل دنیای مجازی نیستم،مجبور شدم،همین الانشم حس میکنم درحال آتیش گرفتنم،البته گیلاس سرخی که خوردمم بی تاثیر نیست،دوباره تا یه هفته قراره با دلپیچه از خواب بیدار شم.
امشب خاله اینا واسه شام میمونن،به سرار مامان ،خاله که اینجا هست،حاجی اینا میان،همیشه وقتی مهمون داریم کباب میزنیم ،الانم همه چیز روبه راهه برای مهمونی.خاله لباس و برام دوخت و یه بار پوشیدمش البته هنوز آستینش و نزاشته ،جالبه ها،هیچ لباسی به من نمیاد،این یکی اومد!یعنی هر وقت لباس نو میپوشم،اینجوری نیست که برم جلوی آینه بگم چقد بهم میاد چون من زیادی لاغری شبیه چوبی میشم که بهش لباس آویزون کرده باشن،ولی این‌یکی، نه خوب بود،عجیبه که خوب بود شاید به خاطر همین آستین نداشتنشه،آستین دار که بشه دوباره میشم همون چوبی که بهش لباس آویزون کردن.
شب مهمونا میان و من دوباره میشم همون طوطی سرگردان که نمیدونه چیکار کنه.من تو حیاط مشغول گرفتن ناخونام بودم که پسرخاله و زنش میان،و وقتی اونا وارد میشن و من بهشون سلام میکنم،حس میکنم چشمام تار میشه ،از استرسه،با اونا راحت نیستم ولی با حاجی چرا.حاجی شوهرخالست اما خودمم نمیدونم چرا از بچگی همه بهش میگیم حاجی.حتی وقتی جوونم بود همه بهش میگفتن حاجی.اونا میرن بالا ولی خبری از حاجی نیست ،توی کوچه یه نفر رادیوی ماشینشو تا ته آوورده بالا طوری که صدای آقا و خانوم مجرب تو کل کوچه پخش میشه،در حیاط نیمه بازه ،وقتی میرم ببینم این صدا از کجاست متوجه میشم این حاجیه که صدای رادیوی ماشین و تا ته زیاد کرده‌.کاری نمیکنم،برمیگردم عقب تا من و نبینه ،شاید اونم مثل من از مهمونی خوشش نمیاد،حس میکنم تو حال خودشه و همه مهمونیا رو به زور میاد،اما رفتارش خوبه،از وقتی عروس دار شده رفتارش با منم بهتر شده،حس میکنم با دیدن عروساش از دخترا خوشش اومده،آخه قبلا زیاد تحویلم نمی‌گرفت فقط با پیش فعال شماره سه خوب بود.
توی حیاط یه گربه با شنیدن بوی کباب دور منقل خالی میچرخید،خیلی گرسنش بود، طوری که هرچی نزدیکش میشدم عقب نمیرفت و با چشمای مظلوم نگام میکرد،یه گل پرتقال چیدم و گرفتم سمتش،فکر کرد کبابه ،پا تند کرد سمتم،اما وقتی دید فقط یه شاخه گله ناامید ایستاد،از اینکه اینجوری میومد سمتم خیلی ذوق کردم،اما اون دلش نه گل میخواست نه ذوق منو،اون گرسنه بود،غذا میخواست،دلم گرفت.
یواشکی از تو دیگ یه تیکه کباب برداشتم و بهش دادم،خوشحال خورد،بعد از اونم مامان یه چیزایی براش ریخت که روی خوش نشون نداد و رفت،خیلی دلم میخواست این گربه میفهمید من تنهام و باهام دوست میشد.اما به هر حال من بهش دست نمیزدم ،به نظرم چون تو هرجایی زندگی میکنن خیلی میکروب دارن.
توی همه مهمونی ها سرشام من یه مشکلی دارم،مشکل تشکر کردن،همیشه خیلی ریز خودمو میکشم کنار که تو چشم نباشم و کسی حواسش به من نباشه. اینکه تو جمع حواس همه رو به خودم جمع کنم و بگم:دست آشپز درد نکنه خیلی زحمت کشیدین برام خیلی سخته،اصلا خوشم نمیاد کاری کنم که توجه همه بهم جلب شه،حتی یه تشکر کوچولو.میدونم این کار عادیه و همه انجام میدن،اما من هیچوقت این کارو نکردم، چون سختمه،چون خجالتی ام.زمانی که همه داشتن از مامان تشکر میکردن و من نمیکردم،تو دلم از خودم پرسیدم:چرا دنیای من این شکلیه؟چرا تو دنیای من هیچکس از هیچکس تشکر نمیکنه؟چرا همه چیز اینقد ساکت و سوت و کوره،چرا هیچوقت نمیتونم شاهدا باشم؟...

سه شنبه

صبح با صدای مامان که لباس پوشیده از بالای سرم گوشیشو برمی‌داشت و بهم میگفت داره میره کلاس قرآن مسجد تو رخت خوابم وول خوردم،تو خواب زدم به سیم آخر،معنی این کلمه برای من وحشتناکه،اما توبه کردم، این کلمه که میگن فکر به توبه هم کار همون توبه رو میکنه خیلی جاها نجات بخشه.
یه نفر از صبح همینجوری تو دلم گریه میکرد،من خوب بودما، عادی بودم،ولی صدای گریه و هق هق یه نفر همش تو گوشم بود،حس میکردم دلم یه سه کنج تاریکه که یه نفر تو کنجش نشسته و زانوی غم بغل گرفته،گريه میکنه ،همش ازش میپرسم چته، چرا گريه میکنی، دردت چیه،کسی حرفی بهت زده؟کسی ناراحتت کرده؟
اما هیچی نمیگه،فقط زانوهاشو بغل کرده و گريه میکنه،وقتی کف دلم از اشکاش خیسِ خیس میشه،زبون وا میکنه،میگه که خسته شده، که دلش میخواد خودش باشه،میخواد بزرگ شه،میخواد یه کاری کنه، اما انگار یه پرندست که تو قفسه،میخواد خودساخته بشه اما نمیتونه، به خاطر شکیبایی که اون بیرونه،و هیچ کاری نمیکنه.
تو خیالاتم دستم و گذاشتم روی شونش،یه لبخند کمرنگ و غمگین بهش زدم،گفتم ببخشید شاهدا،تقصیر من چیه که هرچی تلاش می‌کنم مثل تو نمیشم.
با صورت خیسش به دستم که رو شونش بود نگاه کرد،رد دستم و گرفت و ذل زد تو چشمام،دوباره چشماش از گریه قرمز شد،دیگه هق هقی درکار نبود،فقط اشک می‌ریخت و تو چشمام نگاه میکرد،حرفی نمیزد،اما چشماش داد میزدن،یه کاری کن،نجاتم بده...

رفتم حموم ، حرفایی که هدهد دو روز پیش راجب به جذب فالوور و پیج عروسک سازی میزد بدجوری ذهنمو قلقلک میداد،خیلی دلم میخواست یه بار امتحانش کنم،گفته بود حتما جواب میده اما بنظرم چندان عملی نبود‌.چون تاحالا هرکاری کرده بودم اتفاقی نیوفتاده بود یعنی درواقع هیچ کاری نکرده بودم.مثل تو تخیلات انتظار داشتم با گذاشتن یه پست،بدون هیچ تبلیغی،بدون هیچ هشتگی، و اصلا بدون هیچ کاری یهو یه روزه هزاران نفر بیان و بگن واااااااااای چه قشنگگگگگگگ تو چه هنرمندی توروخدا یه نگاهی به ماهم بکن:/
نه.درسته که من در خیال ساختن و داستان سرایی استادم،اما داستان نوشتن و خیال ساختن به درد دنیای واقعی نمیخوره،اینجا بیرون ذهن منه،اینجا استاد شاهرخ لیلی به لالام نمیزاره،اینجا طلیسچی پشت در اتاقم ظاهر نمیشه، یا خود به خود معروف دوعالم نیستم،دنیای واقعی تلاش میخواد،پشتکار میخواد،خسته نشدن میخواد، پشتیبان میخواد.
وشی رو گرفتم دستم و تا اونجایی که میتونستم دستورات هدهد و موبه مو اجرا کردم،اوایل اتفاقی نیوفتاد اما یه مدت کوتاهی بعد تمام پستام توسط خیلی از عروسک سازای دیگه لایک میشد و کلی هم فالو شدم،اولین بار بود که علامت لایک و کامنت اینستام عدد های بزرگ نشون میداد،در حد ۲۰ تا یا ۳۰ تا که البته این واسه روز اول،بنظرم شروع خوبی بود.
همراه شدن و پیدا کردن دوست کاربلد و همراهی مثل هدهد واقعا اتفاق خوبی بود،اگه راهنمایی های اون نبود،من تا آخر عمرم دور خودم میچرخیدم، مثل یه طوطی که دنبال دمش میگرده‌ و هیچوقت یه همچین تصویر قشنگی نمیدیدم !

خیلی از اتفاق ها اتفاقی نیست، شما هیچوقت اشتباهی با کسی دوست نمیشید،اشتباهی تو خیابون با کسی برخورد نمیکنید و زمین نمیوفتید،شاید اون آدم منجی زندگیتون باشه ، هیچ سوء تفاهمی واقعا سدء تفاهم نیست،هر اتفاقی واقعیه،همه دوستی ها،همه حرف ها،هر چیزی دلیل خاص خودشو داره که ما از درکش عاجزیم.
این اتفاق خوب از امروز استارت خورد،و خداکنه که تا ابد ادامه داشته باشه، هدهد یه حرف جالب زد که خیلی به دلم نشست و اون این بود که :اگه شل بشی میزنمت!
یعنی به این میگن رفیق واقعی !کی گفته آدمایی که مجازی باهاشون آشنا میشی نمیتونن دوست واقعیت باشن،اتفاقا چون اینجا تو وبلاگ من خود واقعیمو به همه نشون میدم آدمای اینجا منو بهتر از دنیای واقعی میشناسن،خیلی دلم میخواست یه همچین دوستی داشتم،کاش واقعا دستش بهم برسه،و وقتی خدای نکرده یه وقت شل شدم تا میخورم بزنتم،اونقدر که به غلط کردم بیوفتم و با گریه بگم باشه ادامه میدم،چه فایده داره که دوستات الکی تشویقت کنن،حتی وقتی راهت غلطه،شاید باعث دلخوشیت بشه ولی باعث پیشرفتت هرگز،باید هزار تا هدهد کنارت باشه که صبح تا شب بری جلو،حتی شده با کتک!ایول!
من اینجوری ام با آرامش به جایی نمیرسم باید زور بالاسرم باشه و بنظرم بقیه روشا هم کشکه؛)))
وجهه بد امروز اعداد نقش بسته روی ترازو بود،دوباره رسیدم به نقطه صفر مرزی، دوباره ۵۲ شدم،حتی کمتر از اول،این باعث شد برای بیست معکوس برنامه ریزی کنم ، اصلا برای همه چیز برنامه ریزی کنم.
طبق برنامه ریزی هام کارای مجازی عروسک سازی افتاد برای صبح، بعد از ساعت ۱۲ دیگه هرچی کار تو فضای مجازی کردم تعطیل و از ظهر به بعد خود عروسک سازی شروع میشه،بیست معکوس هم از ظهر شروع میشه تا ۷ غروب،از ۷ غروب به بعد هم حفظ قرآن و استراحت ،بعد از شام هم یه سریال عربی یه ساعته که درسمونم خونده باشیم و بعد از همه اینا موقع خواب ، اطلاعات روز و تو وبلاگ مینویسم و تمام .یعنی وبلاگ افتاد واسه ۱۱ شب.دیگه وقت ندارم روزی سیصد بار چِکِش کنم.خوب شد .دلم میخواد اینقد کار کنم که شب از خستگی تو رخت خواب غش کنم.این نوع زندگی،زندگی مطلوب منه.
خوبه،خدایا شکرت،به خاطر همه چی،به خاطر دوستای خوب،به خاطر هنری که بهم دادی،به خاطر پیشرفتی که امروز دیدم،به خاطر همه چی،خدایا عاشقتم،بی نظیری ،تموم شد و رفت...


دوشنبه

غروب:

برق رفته،توی تاریکی اتاقک وسطی خونه راه میرم و روسریمو مثل پنکه تو دستم میچرخونم.این اتاقک سرش یه درچوبی دوقلو داره که به ایوان و بعدش حیاط قدیمی و پرگل مادرجون میرسه و تهش یه در چوبی دوقلوی دیگه داره که با چهارتا پله به خیابونک پشت خونه میرسه. انتهای پله ها دوچرخه قدیمی امیر که یه روزی به داشتنش افتخار میکرد و روزی یه ب تمیزش میکرد، خاک میخوره.چرخاش پنچر شده،به دیوار کاهگلی ای که که مرز بین ما و همسایست و یه ترک عمیق گوشه سمت راستشه تکیه داده،شبیه پیرمردیه که غروبا یه صندلی میزاره تو کوچه و روش میشینه و به رهگذرا نگاه میکنه.
دو طرف اتاقک هم یه اتاق خواب و طرف دیگش اتاق پذیرایی هست.به در پشتی که میرسم ،می ایستم.از پشت توری به شاخه های درخت همسایه نگاه میکنم. غروب عجیبیه،من و بی هیچ دلیلی یاد روزایی میندازه که مهدکودک میرفتم،شاید دلیلش اینه که بچگی من به اندازه این غروب تاریک و ساکت بوده.
با رفتن برق هوا گرگ و میش شده،همه جا سکوته،تنها صدایی که شنیده میشه،صدای حرف زدن تذکروار خانوم همسایه با بچشه که به صورت اکو تو فضا پخش میشه و نمیشه فهمید چیو با این عصبانیت به بچش میگه.چند ثانیه بعد صدای قرآن خوندن از بلندگوی مسجد هم وارد مهمانی سکوت این غروب میشه.نمیدونم چرا یه لحظه فکر کردم زمستونه،منم کلی مشق ننوشته دارم ، نوک مدادم شکسته،تراشم و گم کردم ،تو این تاریکی هرچی میگردم پیداش نمیکنم،همین یه مدادم بیشتر ندارم و مجبورم همون نوک شکسته رو بگیرم نوک انگشتام و باهاش بنویسم و بیخیال مداد و تراش شم،حتی درسشم یادمه،لاک پشت و لک لک!
به اندازه یک بند انگشت کوچک تا ورود به سرزمین خیال فاصله داشتم،اما بلافاصله برق اومد ،و تمام خاطرات لای صدای پنکه و تلوزیون گم شد:))))

یکشنبه


بیاین از دیروز حرف بزنیم،از دیروزی که بهتر از امروز بود،حداقل دیگه به گرما اعتراض نمیکنم،این گرما دلرحم تر از آدمای این خونست.جلسه اول کلاس خادمی شبیه کلاس درس بود. همه خانوما بالای ۳۰ سال بودن،فقط یه نفر همسن خودم بود که تقریبا باهاش دوست شدم،وقتی رفتیم برگه بیاریم،اونم ۱۹ سالشه و علوم نظامی میخونه. مهدیه .فکر کنم از قبل میشناختمش. میگفت یک ساله خادمه،همه چندسال چندسال خادم بودن من تازه دو روز بود که خادم شده بودم.خیلی جالب بود. همیشه این حس کوچیک تر از همه بودن خیلی خوبه.
خلاصه جلسه خوبی بود ،خانم معلم معنی خادمی و یادمون داد و اینکه از این بعد همه جا خادم هستیم ،حتی تو ایستگاه صلواتی ای که تو خیابون می‌بینیم.
ساعت ۷ وقتی رسیدم خونه دیدم زهرا پیام داده:
-سلام دیشب عروسی بودم،تو چه خبر چیکارا کردی عروس خانوم😜؟
یادم اومد من هنوز به زهرا نگفتم خاستگاری رو ردش کردم رفت،گفتم حالا که اینطوره از موقعیت سواستفاده کنم و کلی سر به سرش بزارم!وای که چه کیفی داره!
گفتم:
-هیچی دیشب اومدن،خیلی خوب بودن قبول کردم.
حالا خودم داشتم از خنده زمین و گاز میزدم🤣🤣
گفت:
-واقعا😍😍آخ جوووووون😂😂🤦🏼‍♀️عروسی🥺
مثل اینکه دام و خوب پهن کردم چون همون اول باورش شد:
-به به زهرا خانوم
-به به عروس خانوم😂😂
-بعله دیگه ماهم قاطی مرغا شدیم😌💕
-اسمش چی بود
وای اسمش،اسم حالا از کجا بیارم،رو کیس کامپیوتر یه کارت بسیج بود،مال یه آقایی، نگاه کردم ببینم اسمش چیه،نوشته بود سعید،سریع گفتم:
-سعید!
-ا چه عجیب
-آره اصلا اونی که فکر میکردم نبود خیلی هم آقا و دلنشین بود،واقعا عاشقش شدم!
(🤣🤣🤣🤣🤣)
-وای تو واقعا قبول کردی؟🥺🥺💃💃
-عقد افتاد واسه هفته بعد
(چقدم هول تشریف داشتم🤣🤣🤣)
-هوراااا چه خوببببب مبارکت باشه عزیزم🥺😍😍
دیگه واقعا داشت بدجور باور میکرد ،گفتم گناه داره بزار بهش بگم الان از خوشی میمیره ولی گفتم نه بزار یک کم دیگه سربه سرش بزارم🤣🤣🤣🤣
-مرسی ماه قشنگگگگگگ
-ایشالله به پای هم پیر مرد پیر زن شین😂😂🤦🏼‍♀️
-حالا چی میپوشی روز عروسیم؟
-عکسشو داری ببینم این خره کیه؟ منم دعوتم مگه؟😂🤦🏼‍♀️
-عکسشو بهت نشون نمیدم  میپرونیش🤣🤣
-😐😐خاک🤣🤣مرغ شدی رفت😜😜
-با شوهر من درست حرف بزنا🤣🤣
-🥺💔ا باشه بای ،داداش نداشت؟
-نه تک ستاره بود🤣🤣
دیگه بنظرم کافی بود ،حالا بزنیم تو دل حقیقت😁😂
-🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
-زهرا بزارم تو این خالی بندیام بمونی یا بسه؟🤣🤣🤣🤣ردشون کردیم رفتتتت🤣🤣🤣🤣
-😐💔
-واااای🤣🤣🤣
-😐😐😐💔💔💔
خیلی خری بیشعور
-دارم از خنده زمین و گاز میزنممممممم🤣🤣🤣🤣🤣

 

خوشم میاد اسمم همینطوری رو هوا پیدا کردم، حالا اگه خاستگار بعدی واقعا اسمش سعید باشه چی؟
-_-!خب باشه چیکارش کنم🤣
دیگه فکر نکنم زهرا حرفامو راجب به مقوله ازدواج باور کنه🤣🤣
خوبه خداروشکر،همیشه یکی هست که سربه سرش بزارم و بخندم،واقعا خوبه خداروشکر🤣🤣💕
خوبه که زهرا وبم و نمیخونه،وگرنه دیگه سربه سر اونم نمیشه گذاشت🤣🤣

حدس بزنین این چیه

منظورم اینه که استفادش چیه 🧐

زیباترین تصویر عمرم!!!

وقتی یه جوری دعوا میکنی که دیگران از توحشت وحشت میکنن و تو چهره ی ترسیدشونو میبینی،بیشتر انرژی میگیری برای دعوا کردن،و فکر میکنی حق باتوعه،در واقع حق با تو هست که اینقدر انرژی داری. 

امروز صبح آروم بودم ،آروم بودم ،آروم بودم،پیش فعال شماره ۳ یه گندی زد مامان شروع کرد به عصبی شدن،خیلی بی دلیل شروع کرد به از من بد گفتن،من خواب بودم.تو خواب و بیداری با صدای ناسزاهای مامان به خودم،با تو هیچی نیستی هاش به خودم،با بدبخت و بیچاره گفتن هاش به خودم ،به بی دلیل سرکوفت بقیه زدن هاش به خودم از خواب بیدار شدم.وقتی دید بیدار شدم پیاز داغشو زیاد کرد،همه چیو از اول و با قدرت تر شروع کرد.من هیچی نگفتم ،به خاطر بی عرضگی پیش فعال شماره ۳ من داشتم فحش میخوردم.هیچ عکس العملی نشون ندادم.مامان حتی به نحوه بلند شدنمم گیر میداد.هیچی نگفتم.مثل یه آدم کر که هیچی نمیشنوه.شایدم لال،چون چیزی نمیگفتم .اگه حرف میزدم از گریه منفجر میشدم،همه رو پر کردم تو دلم، تشکم و جمع کردم ، لباسام و برداشتم و رفتم حموم،حتی تا در حموم ،تا لحظه ای که در و ببندم و دیگه صدای مامان و کلمات بیرحمش نیاد داشتم می‌شنیدم که خوردم میکرد، در حموم و که بستم جریان صدای مامان قطع شد و جریان اشک های من جاری شد.دوباره حمام،دوباره همون پاتوق همیشگی برای گریه. لحظه ای که داشتم میرفتم تو حموم اتفاقا این موضوع هم یکی از ناسزاهاش بود،: هر روز ۱ ساعت میره حموم معلوم نیست چیکار میکنه بدبخت بیچاره ...

بستم،بالاخره اون در لعنتی و بستم،خداروشکر که حمام وجود داره،جایی که با خیال راحت میشه توش ساعت ها گریه کرد.

از حموم که اومدم بیرون هنوز هم آروم بودم،اما با اومدن پیش فعال دیگه آروم نبودم.اونقدر سرش داد کشیدم،اونقدر وحشی شدم،اونقدر فحش و ناسزا بارش کردم که دلم خنک شه،میتونستم قیافه وحشت زده ی مامان و امیر و پیش فعال و ببینم که ازم ترسیده بودن،کسی نمیتونست آرومم کنه،تمام وجودم با هر داد مثل یه پیرزن ۷۰ ساله میلرزید،ولی توحشم تمومی نداشت،هر فحشی که به ذهنم میومد بهش دادم،هر چقدر که دلم خواست داد زدم،آستانه ی تحمل منم تا یه حدیه، چقدر آروم بمونم؟چقدر تحمل کنم؟شماها منو به این روز انداختین،درد دیگه چه شکلیه؟من نمیخوام آروم باشم،میخوام داد بزنم،خیلی خوشحالم که قیافه های وحشت زدتونو میبینم،این قشنگ ترین تصویر عمرمه...

پيشاپيش از این‌همه خشونتی که در متنه عذر می‌خوام!!حلال کنین-_-!

بعد از کلی شوخی و خنده که با هدهد و مجنون تو گروه سه نفرمون درآوردیم و کلی این روز کذایی رو شست برد،ساعت ۱ شب،تصمیم گرفتم بالاخره بخوابم.
وقتی رفتم تو رخت خواب،یک قطره اشک از گوشه ی چشم چپم چکید روی بالشت،بلافاصله اشک بعدی از چشم راست سرازیر شد،به سقف نگاه میکنم،سقف چوبی اینجا امشب چرا سیاه تر به نظر میاد.چشمام و میبندم،سعی میکنم بخوابم. فردا اولین روزیه که به عنوان یه خادم از خواب بلند میشم. چقدر خوبه که اولین شغلم خادمیه‌.
میگن آدما وقتی عاشق میشن به خدا نزدیکتر میشن،به نظر من اشتباست،آدما وقتی دلشون میشکنه به خدا نزدیکتر میشن،تو فیلم محمد رسول الله وقتی پیرمرد مسیحی از پیامبر که ۷ سالشه میپرسه:خدا را در کجا می‌توان یافت؟پیامبر میگه:در قلب های شکسته!
گاهی به خودم میگم واقعا چقدر خوش شانسم که مسلمون و شیعه به دنیا اومدم،اگه من به خدا اعتقاد نداشتم قطعا تا حالا مرده بودم.شایدم میشدم بدترین و نفرت انگیز ترین آدم دنیا.پس من قطعا از اینکه اینجا هستم خوشحالم،حالا هر اتفاقی هم که بیوفته.
شب دوباره کابوس میبینم،خواب میبینم تو خونه ی قدیمی مون نشستم،هرجایی که میشینم سوسک و مورچه از سر و کولم بالا میره و من میکشمشون، دیشبم خواب سوسک دیدم،نمیدونم تعبیر این کابوسا چیه.
صبح ساعت ۹ و نیم میرسم امام زاده،خیلی خلوته،دوتا خانوم مشغول جارو زدن داخل حرم بودن ،دو نفرم داخل خوابیده بودن،نمیدونستم باید چیکار کنم،وقتی از اون دوتا خانوم سراغ خانوم صالحی رو گرفتم گفتن ساختمان بصیرته،اما اونجا هم نبود،مجبور شدم منتظر بمونم تا بیاد،توی اون فاصله تصمیم گرفتم یه کاری بکنم،رفتم نشستم کنج امام زاده و با خودم عهد کردم تا چهل روز دعای ندبه بخونم به نیت پیدا شدن یه همسر خوب در آینده.
این کارو از همسر شهید سیاهکالی مرادی یاد گرفتم،تو کتاب یادت باشد نوشته بود زمانی که خاستگاراش زیاد شده بود و اونم بی دلیل همه رو رد میکرد نیت کرد ۴۰ روز تو امام زاده شهرشون دعای ندبه بخونه تا یه همسر مناسب قسمتش بشه ،واسه من زیاد نشده ولی بالاخره استارتش که خورده، امیدوارم ،کاش، سرنوشت منم مثل فرزانه بشه.فرزانه سیاهکالی مرادی ،همسر شهید حمید سیاهکالی مرادی...
واقعا ساعت هایی که تو اون گرما رو صندلی امام زاده نشسته بودم،هیچ اتفاقی نیوفتاد،اینقدر کسل کننده بود که فقط ذل زده بودم به عقربه های ساعت دیجیتالی امام زاده تا زودتر بگذره و تموم شه.اما انگار ساعت هم با من لج داشت،حس میکردم هر وقت که به ثانیه شمار نگاه میکنم،از حرکت می ایسته و دستاشو میزنه به کمرش و طلبکار نگام میکنه ،منم با چشمام براش خط و نشون میکشم که اگه زودتر راه نیوفتی یه کاری میکنم به جای شمردن ثانیه ها یه لنگه پا تو خیابون واسه مردم قصه بگی!می‌بافمت!
اونم با چشم غره به حرکت کردن ادامه میداد.اما بالاخره ساعت ۱۲ شد و من راه افتادم سمت خونه،در واقع فرار کردم سمت خونه.من اصلا از خادم شدن تصوری نداشتم،اینجا هم یه ذره بی در و پیکر میزنه،حتی یه مسئولم نیست که بدونی تکلیفت با خودت چیه،خیلی هرکی به هرکیه‌.
هوا اینقدر گرم بود که به زمین و زمان التماس میکردم باد به صورتم بخوره،پنجره ی تاکسی رو دعا میکردم که باعث می‌شد یه بادی به کلّم بخوره  و  پدر و مادر چراغ قرمز و ترافیک لعنت میکردم،چرا فقط تو تابستون ترافیک میشه؟
به خونه که رسیدم سریع رفتم زیر آب سرد،ساعت ۴ دوباره باید برم امام زاده ،برای خادمین کلاس آموزشی گذاشتن،مامان و بابا و امیر هم رفتن کابینتای خونه رو ببینن.وقتی داشتن میرفتن بهشون گفتم جان هرکی دوست دارین فقط یه بار تو عمرتون سلیقه به خرج بدین و کابینت قدیمی مزخرف انتخاب نکنین!
بعیده!واقعا بعیده!اصلا به من چه مگه خونه ی منه اون خونه فقط اتاقش مال منه که تازه برای اونم به زور حق نظر دارم !
میگه تو تو این خونه مهمونی امروز و فردا میری:/
رفتنمونم دیدیم:/
مامان کلا قدیمی فکر میکنه،سر همین آقای معلوم الهویه ای که نه حتی نمیدونستیم اسمش چیه مه فامیلیش نه اصلا هیچیِ هیچیِ هیچی وقتی گفتم نه یه جوری رفتار کرد انگار این اولین و آخرین خاستگاری که تو جهان برای من میاد و بعد از این اصلا وجود نداره،یا اگر میاد همشون از این به بعد معتاد و مفنگی و بیکار و علافن. -_-!!!!
میگه با اولی باید میرفتی اگه نرفتی دیگه موندنی هستی!-_-_-_-_-_-_-|||||||
من با این مامان با این فکر عصر قجریش چیکار کنم واقعا!واقعا آدما ماماناشون آگاه ترین و امن ترین آدمای زندگیشونن اما مامان من خودش یه مامان لازم داره که بزرگش کنه.خیر سرش دیپلم داره ولی از بس عمرش با حرفای خاله زنکی و این چی گفت اون چی گفت این چیکار کرد اون کجا رفت گذشته که من هر وقت خواستم باهاش حرف بزنم با دهن باز فقط نگام کرده،نه میفهمه چی میگم،نه میخواد بفهمه چون فکر میکنه من نادونم!باشه قبول اصلا من نادون،هیچ ادعایی ندارم.ولی کاش مامان تو عمرش یه کتاب میخوند،فقط یکی!!
زن از نظر مامان یعنی بشور،بساب،بچه بزرگ کن،بیرونم نرو،زن از نظر اون یعنی با اولین خاستگار با هر شرایطی برو شوهر کن، به زور از بچگی تو دهنم انداخت حتتتما باید معلم بشی،به زور!چون خانوم معتقدن دختر فقط باید یا معلم باشه یا پرستار اونم چون حقوق ثابت داره بقیه شغلا کشک!علاقه کشک!هنر که اصلا بشدت کشک!اگه اینطور باشه الان ایران بزرگترین صادر کننده کشک جهانه که!
یکی به این خانوم بگه!بابا یکی به یه زبونی بهش بفهمونه!من همیشه دارم تو خونه با تفکرات قدیمی مامان میجنگم،و این تنها نبردیه که هیچوقت توش خسته نمیشم.وقتی دارم با مامان بحث میکنم قشنگ خود زنی میکنم،همش محکم میزنم به پام ،با حرص میگم :مامانننن!ماماننننن!
آخرش مشکل عصاب میگیرم.-_-
بگذریم؛گرچه غیرممکنه ولی ما آدم ممکن کردن غیرممکن هاییم؛
حدودای ساعت ۱ فاطی پیام میده که استاد توفیق هنوز نمره آزمایشگاه و نزاشته و مهلت اعلام نمره ها هم تموم شده،از این به بعد استادا دیگه نمیتونن نمره وارد کنن و اون هم با معدل  ۱۱ و نیم مشروط شده.منم وقتی معدلمو دیدم ۱۷ و نیم شده بودم،باهم قرار گذاشتیم ترم بعد که اومدیم دانشگاه استاد توفیق و پیدا کنیم، اول با مهربانی شقه شقش کنیم،قششششنگ سلاخی  که شد بندازیمش تو چرخ گوشت،روش اسید بریزیم، بزاریم رو دور تند رشته به رشته بیاد بیرون.یه مرگ تمیز! :)
تا اون باشه مارو بی نمره نزاره.؛))))میدونم نسل عجیبی هستیم ما. فاطی هم کتاب راجب به داعش زیاد میخونه این پیشنهاد خودش بود‌.خیلی پیشنهاد عالی ای هم بود.
مامان و امیر و بابا وقتی برگشتن و داشتن راجب به کابینتا حرف میزدن گفتن واسه اتاق منم قفسه سفارش دادن ،حالا من دلم میخواد یه تبر بردارم و تمام در و دیوارای این خونه رو تیکه تیکه کنم،حتی واسه اتاق خودمم نمیتونم نظر بدم ،دیگه داره حوصلم سر میره،دارم بالا میارم هر روز یه ماجرا،یه عصاب خوردی یه کوفت!اه!

تنها نزار ،این دیوونه رو...

همینطور که دارم عقربه جا یخی یخچال و میچرخونم و تیکه های یخ و میریزم تو لیوان آب به یخ ها توضیح میدم که اصلا اشکالی نداره که مامان امروز کلا نفهمید من چی میگم و وقتی داشت از مسجد برمیگشت زنگ زد به خانم واسطه و گفت خاستگاری کنسله.
این در صورتی اتفاق افتاد که من صبح که با مامان نبرد تن به تن داشتیم آخرش گفتم که بگو بیان ،ولی انگار همه ی ماجرا  این نبود.
مامان گفت دیروز که داستان و به بابا گفته بابا هم حرف من و زده و گفته تا خونه کامل نشده نمیشه بیان،گفت این وسط مونده، که چیکار کنه.
مامان همیشه حواسش پرته،همیشه قضیه رو یجور دیگه برداشت میکنه،اصلا وقتی باهاش حرف میزنی این جمله رو قشنگ تو چشماش میخونی" یه جوری حرف بزن که به میل من باشه،اگه اونجوری که من میخوام حرف نزنی من تا آخر عمرم وانمود میکنم یه بچه ی دوساله ام که فقط میخواد تو زودتر حرفات تموم شه تا بره به بازیگوشیش برسه"
خیلی وقتا شده که من یه سوال و چهار بار از مامان واضح و بدون هیچ تپق و غلط املایی میپرسم و مامان وانمود میکنه اصلا نمیشنوه،یا میگه:اه!وایسا ببینم تلوزیون چی میگه! -یا- ول کن تو حالیت نیست!تو از وقتی رفتی دانشگاه عوض شدی!
این جملات فقط به این دلیله که حرف دل من به میل مامان نیست،وقتی هم که به میل مامان نباشه مثل بچه ها لج میکنه و عروسکای ذهنشو رو اینقد میزنه زمین که چشماشون دربیاد.
وقتی داشتم کاسه ی پوست آجیل و از تو اتاق می‌بردم آشپزخونه،تعادلمو از دست دادم و یه خورده از پوست پسته ها ریخت رو زمین،خم شدم تا جمعشون کنم،چشمم خورد به فرش خاکی خونه،به درهای چوبی ای که تیکه های چوب ازش جدا شده بود،به صف مورچه ها ی گوشه ی فرش،به موهای چسبیده به موکت.از خودم پرسیدم:واقعا کجا میخواستن بیان؟اینجا خونه ی ما نیست ولی ما اینجا زندگی که میکنیم؟ اصلا واسشون سوال نمیشد ما چطوری تو این خرابه ساکنیم؟چرا اونا باید قبول میکردن؟ما بودیم قبول میکردیم؟مگه نه اینکه همه آدما بهترین و واسه خودشون میخوان،من حتی قیافمم طوری نیست که بگن: عاشق جمالت شدیم! 
...
داستان خاستگاری ،با تمام سردرد ها و ناراحتی هاش،تمام فکر ها و خواب ها و پریشونی هاش، شروع نشده تموم شد.اما با این وجود خوبی هایی هم داشت ،مثل شنیدن صدای مجنون و هدهد برای اولین بار.هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به صورت مجازی هم بتونم با آدما صمیمی بشم،و از شنیدن صداشون ذوق کنم،امروز صدای هدهد هم برای اولین بار شنیدم و فهمیدم که درست درموردش فکر میکردم،تو روزای تلخ دانشگاه که حس میکردم دارم نابود میشم یه نفر تو این وبلاگ سوت و کور هوامو داشت و بهم فرمون میداد،من از طریق اون با مجنون آشنا شدم،همیشه با خودم فکر میکردم خدا یه فرشته برام فرستاده و وقتی صداش و شنیدم با خودم فکر کردم صداش مثل چیه؟
مثل یه دختر قوی که همیشه دلتو به همه جا گرم میکنه ، اما خودش تنهایی سراغ غم هاش میره،
یه دختر که به معنای واقعی خیلی بامرامه ،خیلی مَرده!
مجنون و هدهد اینقدر سر این مسئله با من حرف زدن که دلم نرم شد،اما چه فایده، چون دیگه کار از کار گذشته بود،من نیمه های شب فهمیدم پرونده اولین خاستگاری به نیومدن و نخواستن و تمام نه هایی که خودم میخواستم ختم شد.
من فکر میکنم حکمتی بود که نشد. حالا دوباره به زندگی برمیگردیم،دوباره میتونم روی بیست معکوس تمرکز کنم،من به خاطر بیست معکوس نه گفتم، پس باید پای این نه وایستم،نباید نه هایی که به خاطر بیست معکوس میگم و هدر بدم.
شاید اگه بیست معکوس یه آدم بود ،این شعر و براش میخوندم:
دزدیدی از من
آرزوهامو...
من از تو دارم
تنهایی هامو...

خدایا تنها نزار این دیوونه رو ،خالی نکن تو دل این دیوونه رو...


برنامه غذایی امروز:شکست خورده

قرار بوده 1 باشه ولی شده 2 😑

بخشکی شانس!

تنش های این روزا این بلا رو سر عروسک من آوورده ها!

شبیه گداها شده تا ملکه یخی!

زمین و زمان ...

با همه چیز حرف میزنم،با سیبی که قراره بخورم،با مسواکی که تو دستمه،با تخم مرغی که قراره بشکنم برای نیمرو،با بطری شامپو،در یخچال و باز میکنم و به جای اینکه چیزی بردارم برای سبزیا و میوه ها و پارچ آب توضیح میدم که من جوابم منفیه.
دیوونه شدم،حواسم پرته،تو این دنیا نیستم،واسه املت درست کردن نصف ماهیتابه رو پر روغن میکنم،برای شام چایی میبرم،مسواک و میزارم تو جای قاشق چنگالا. خوابای عجیب میبینم،بسه دیگه ،بسه...
دیشب دوباره یه خواب عجیب دیگه دیدم،خواب دیدم خانم صالحی کتابامو از دستم میگیره و میزاره تو قفسه کتاب،توی اون قفسه چوبی،یه سوراخ هست که با یه پارچه میپوشونتش و میگه:این قفسه کتاب قبلا برای یه عده دختر شیطون و خدا نشناس بوده،اونا اونقدر منو اذیت کردن که یه روز دعا کردم به حق امیرالمؤمنین هیچ وقت خوشی نبینن!
وقتی به اون سوراخ نگاه کردم دیدم از توش همینطوری سوسک میاد بیرون،توی خواب اینطور با خودم فکر کردم که یعنی اونا اینقد بد بودن و نفرین امیرالمؤمنین اینقد قوی بود که حتی قفسه ی کتابشونم در امان نموند!
چشمامو که باز کردم ،حدودا نیم ساعت از اذان صبح گذشته بود،تو همون خواب و بیداری ،بدون اینکه هیچ اختیاری داشته باشم،اصلا نمیدونم چرا ،ناخواسته گفتم:خدایا،به حق امیرالمؤمنین یه جوری بهم ثابت کن این آدم خوبه یا نه،همونیه که من دنبالشم؟همون آدمیه که وقتی ستاره دنباله دار دیدم آرزو کردم؟با همون ویژگی؟
...

صبح وقتی برای بار سوم مامان بهم گفت قاطعانه گفتم نه،و اونم گفت باشه،اما باز هم اومد و باز هم حرف زد،داستان ازدواج خودشو تعریف کرد، که نتیجش شد ازدواج با مردی اینشکلی!گفت وقتی داشته برای کنکور میخونده یه خاستگار خوب اومده بود اما چون فکر میکرده قبول میشه و معلم میشه قبول نکرده ،وقتی جواب کنکور می‌یاد مامان واقعا قبول شده بود،اما زمان ثبت نام گفتن سن مامان خیلی زیاده و فرهنگیان قبول نمیکنه، گفت حالا هم قبول نشده بود،هم خاستگارش پریده بود،اما من آخرش نفهمیدم ربط این داستان به من چی بود.
بهش گفتم فرض کن که اومدن اصلا،من به هرحال میگم نه.
گفت پس اومدنشون فایده ای نداره ،و اگه اینبار زنگ زدن میگم نه.بابا هم همین حرف تو رو میزنه و میگه این خونه نه رفتیم خونه خودمون بیان.
این یعنی من به خواستم رسیدم،پس وقتی مامان اینو گفت چرا حس کردم دلم شکست؟چرا حس کردم زیر پام خالی شد؟چرا حس کردم دیگه غمگین ترین آدم دنیام؟مگه من مخالف نیستم؟پس باید الان خوشحال بشم دیگه؟چرا نشدم؟چیشده من چمه چی میخوام دقیقا چرا یکی بهم نمیگه ...

زمین، دور تو میگرده...
زمان ،دست تو افتاده...
تماشا کن...
سکوت تو...
عجب عمقی به شب داده...

جمعه‌

شب خواب عجیبی میبینم که حاصل مشغولیات فکری روز قبله،خواب میبینم لباس ماکسی ای رو که برای عروسی پسرخاله خریدم و پوشیدم و رفتم جلوی آینه تقریبا یه چيزی شبیه این:

و با خوشحالی دور خودم میچرخم،من خودمو میبینم که جلوی آینه ایستاده و به خودش نگاه میکنه ،با انگشتاش گوشه های دامنشو بالا میاره،و سرخوش دور خودش میچرخه.

از خواب که میپرم هیچ از خوابی که دیدم خوشم نمیاد،ساعت ۹ صبحه ،همونطور که دنبال شونه و کش موهام میگردم با خودم میگم اینا همش توهماته، من اصلا قرار نیست به این زودیا اتفاقی برام بیوفته،یعنی نمیزارم که بیوفته‌.نباید بیوفته.

همه چیز از اون اعتراف لعنتی شروع شد،وقتی کلمه ی خاستگاری رو آووردم به گوش باد رسید و اونم به گوش کائنات رسوند،باید تو دلم نگهش میداشتم،چی فکر میکردم و چی شد.

از روی عصاب خوردی ،اینقدر سیب خورده بودم نزدیک بود نصف سیبایی که خوردم و بالا بیارم. بدن منم اینطوری به پرخوری واکنش نشون میده.

مامان رفته بود دعای ندبه،بابا هم رو مبل دراز کشیده بود و داشت تلوزیون نگاه میکرد،گهگاهی هم به من میگفت :زنگ بزن مامانت بیاد صبحونه بخوریم!

صبحونه با نون سنگکی که مامان آوورد تو روزای عادی باید خیلی خوشمزه میبود،اما حالا من نون و به ظاهر به مربا میزدم،اما در واقع اون نون و با افکار درهم و برهم و توهمات و تخیلات ذهنم لقمه میکردم و به خورد دلم میدادم.

اینجا همه در خفا از قضیه خاستگاری خبر دارن،هم بابا،هم امیر، حتی خاله هاجر، و فکر می‌کنن من خبر ندارم که اونا خبر دارن.

دلم میخواد این قضیه زودتر ختم بخیر شه،تموم شه،برن و دیگه پشت سرشونم نگاه نکنن.

بعد از ظهر برای اولین بار صدای مجنون و شنیدم،وقتی دیدم وویس فرستاده ضربان قلبم رفت رو هزار و تو دلم گفتم:بالاخره واقعی شد!

همونطور که داشتم وویس ۸ دقیقه ایشو گوش میدادم ،سر عروسکم به تنش وصل میکردم،صدای مجنون دقیقا همونطوری بود که فکر میکردم،آروم،پر از آرامش،از اونایی که از صداش میفهمی چقدر زرنگه.

تابستون پارسال یه رمان خوندم به اسم عبور از سیم خاردار های نفس،اون خیلی شبیه شخصیت راحیله،اون زمان از خدا میخواستم یه راحیل دوستم بشه،فکر نمیکردم خدا اینطوری دعامو برآورده کنه.یه راحیل مجازی!بالاخره خداست دیگه،یه جوری اجابتت میکنه که فکرشم نمیکنی!

مامان عصر،قبل از اینکه برن باغ،اومد تو اتاق و دوباره حرفشونو پیش کشید،اصلا زبون آدمیزاد تو کتش نمیره،بهش گفتم:

-اصلا باشه ،فرضا که من گفتم بیان،کجا بیان؟

-کجا بیان؟همینجا دیگه

-همینجا دیگه؟

-چشه مگه اینجا؟

-اینجا خونه ما نیست،بریم خونه خودمون اونوقت بیان

-مردم که واسه ما صبر نمیکنن

-خب نکننننننن مگه من گفتم بیان میخوام صد سال سیاه نیاننننننن

-یعنی چی مگه به خاطر خونه میان؟میان تو رو ببینن به خونه چیکار دارن؟اصلا من بهشون میگم اینجا خونه ما نیست خوبه؟

-نه خوب نیست،نمیخوام اینجا باشه،مگه مسخره بازیه؟

-شکیبا،مسخره بازی چیه ماهم همینجوری ازدواج کردیم دیگه

-آره الانم چقد خوشبختین،واقعا عالی شد میخواین منم مثل خودتون بدبخت کنین

-ما خوشبخت نیستیم؟

-نه !هر چی میشه سریع میزنین به تیپ و تاپ هم،اقلا حرف زدن حالیتون نیست فقط دعوا ،بدون فکر ازدواج میکنن همین میشه دیگه،میخواین منم مثل خودتون بدبخت کنین ،نمیخوام مامان نمیخوام

-عه زن و شوهرا همیشه باهم دعوا میکنن مگه تو خودت به خاله نمیگفتی اینا زن و شوهرن با هم همیشه دعوا میکنن؟

-من کی گفتم

-عه خودت گفتی

-حالا چه ربطی داره،من نمیخوام دعوا کنم،یعنی چون شما با مسخره بازی رفتین عروسی کردین همون بلا رو میخواین سر منم بیارین؟

-یه روز میان هم و میبینین خوشت نیومد بگو نه

-چی میگی مامان کجا بیان من اصلا نمیشناسمشون تو اصلا چیزی درموردشون به من نگفتی!

-خب تو از من نمیخوای که

-الان میخوام بگو خب

و مامان باز دوباره همون مشخصات و بیان میکنه،کارمند شرکت نفت،حقوق ثابت،خونه و ماشین و شغل آزادم داره،

-خب که چی اینا به چه دردم میخوره،

-یعنی چی

-من به ایناش کار ندارم تو یک کم از عقایدشون نپرسیدی،

-اتفاقا فکر کنم مامانشو یه جایی دیدم...

یک کم فکر کرد و انگار که تو ذهنش یه لامپ روشن شده باشه گفت:

-آها یادم اومد!مامانش ،همونی بود که خیلی قرآنی بود،دعای ندبه رو یه جوری بود مهارت میخوند که بیا و ببین،خانوادشون خییلی مذهبی ان،دوستمم میگفت مامانش همش گله داشت که من هرچی میگردم دختر با خدا با ایمان محجبه پیدا نمیکنم ،که وقتی مامانش اینو میگه دوست مامان قیافه من میاد تو ذهنش و من و پیشنهاد میده(ای خدا-_-)

-خب مامان اسمش چیه حداقل

-نمیدونم والا دیشب اینقد هول شدم نپرسیدم دفعه بعد که زنگ زد میپرسم

-خب خودت زنگ بزن بپرس

-نه رسم نیست خانواده عروس زنگ بزنن

-وای باز از این رسم مزخرفا اوف...از رسم و رسومات متنفرم-_-|||||

مامان تا میاد یک کلمه بگه چشمش میخوره به گوشه پنجره و متوجه میشه یه نفر زیر پنجره فالگوش وایستاده .این چیزا رو از نوع نگاهش به پنجره میفهمم و وقتی رومو برمیگردونم میبینم بابا داره ریز ریز به ما میخنده،و حواسش نیست که ما فهمیدیم پشت پنجرس:

من-الو؟

مامان-هوی آقای فالگوش!

بابا از جاش میپره ولی همچنان درحال خندیدنه،مامان دیگه با بابا میرن باغ ،و من تو دلم قنج میره که آخ جون خونه دوباره خالی شده!

البته چند دقیقه بعدش پیش فعال شماره ۳ میاد و این تنهایی شیرین بهم میخوره.

بعد از اون دلم خواست قضیه خاستگاری رو به زهرا هم بگم ،ولی اینقد چرت و پرت گفتیم که نتیجه آخر حرفامون شد این:

برام جالبه که همه تهش بهم یه چیز و میگن ؛ته حرف مجنون،زهرا،همه مخاطبای وبلاگ،مامان،و خلاصه هرکسی که این موضوع و باهاش مطرح کردم این بود که حداقل برای یک بار همدیگه رو ببینین، اگه خوشت نیومد بگو نه.

همه میگن آره، من میگم نه.

و همتون هم میدونین که قضیه، قضیه ی نخواستن و ناز کردن نیست،داستان بیست معکوس و همتون میدونین و بارم اسرار دارین،شماها یا منو میخواین از سر خودتون وا کنین،یا اصلا نمیدونین اوضاع چقد خیطه.

با این که اصلا گریه نکردم ولی حس میکنم سالهاست هر روز گریه میکنم.گلوم خشکه،چشمام خشکه،حس میکنم ریه هام یه سالن بزرگه که توش کولر روشنه‌.انگار وقتی توش حرف میزنی صدات اکو میشه .

موقع اذان مغرب که شد،دوباره همون حرفا ی دیشب و به خدا زدم،خسته شده بودم،گفتم خدایا بیا باهم حرف بزنیم،یه چیزی بگو،قرار نبود همه چیز اینقد زود بی‌رحم بشه.‌آخه این مسخره بازیا چیه.یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه زد،به طاقچه نگاه کردم و سریع کتابچه استخاره با قرآن و برداشتم،خاک روشو با دستم پاک کردم و تصمیم گرفتم استخاره بگیرم.

قبل از اینکه کتاب و باز کنم از خدا طلب خیر کردم،دعای مخصوص استخاره رو خوندم ،چشمامو بستم و کتاب و وا کردم،اما بدون اینکه ببینم سریع دوباره بستمش ،با التماس گوشه ی کتاب و به صورتم چسبوندم و گفتم:خدایا بگو نه!خواهش میکنم!بگو و خیالمو راحت کن جان هرکس دوست داری!

یه نفس عمیق کشیدم و کتاب و وا کردم،

سوره اسراء آیه ۱۰۵ اومد: و ما این آیات (قرآن عظیم) را به حق فرستادیم و به حق و راستی هم نازل شد،و نفرستادیم تو را جز برای آنکه بشارت دهی و بترسانی.

در تفسیر جواب استخاره هم اومده بود:

((انجام بده! در این کار رحمت و خیر و برکت الهی است،انشاءالله!))


برنامه غذایی جمعه:تقریبا موفق

پنجشنبه

 

همیشه فکر میکردم مردم آمل چندان اهل زیارت و اهل قبور و این داستانای دینی نیستن،اما وقتی وارد امام زاده شدیم از زیادی جمعیت جا خوردم،مردم با هزار نوع پوشش اومده بودن اهل قبور،پنجشنبه بود دیگه اومده بودن زیارت امواتشون. یه چیز بهم ثابت شد،و اون این بود که این مردم هر چقدرم که پوشششون نامناسب باشه، ولی هنوز تو دلشون محبت هست.

از توی بلند گو یه مداحی درحال پخش شدن بود که کل فضای امام زاده رو دربر می‌گرفت، چند تا چادر برای پخش شربت نذری هم تو محوطه زده بودن،خلاصه،پر بود،تا حالا اینقد شلوغ نبود.

رفتیم تو اتاق شیشه ای و گفتن خانم صالحی چند دقیقه دیگه میاد ،شما برید داخل زیارت تا اونم بیاد.رفتیم داخل ،ومن همونجا نذر کردم که امام زاده بزاره خادمش بشم.

 

اتفاقا اونجا یکی از همکلاسی های دبیرستانمم دیدم،خب اینجا شهر خودمونه،ممکنه وقتی خادم شدم فامیلامم بیان اینجا و منو ببینن.خب ببینن .چشه مگه:/

بعد از نیم ساعت منتظر بودن وقتی دوباره از مسئول اونجا پرسیدم خانم صالحی کجاست گفتن ساختمان بصیرته و باید برم اونجا، چون من از روی ظاهر خانوم صالحی رو نمی‌شناختم وقتی رفتیم توی ساختمون به خانومی که جلوم نشسته بود رو صندلی گفتم:ببخشید خانم صالحی کجان؟و اون خانم هم گفت:خودم هستم!

اون لحظه هممون خودمون گرفت که من سراغ خانم صالحی رو دارم از خودش میگیرم،بهم گفت برم همونجا و فرم خادمی رو پر کنم، خودش چند دقیقه دیگه میاد. 

توی اتاق مسئول که یه اتاق شیشه ای گوشه ی  ایوون امام زاده بود پر بود از خانومای خادم،همه هم سن دار ، با مقنعه های سبز و آرم خادمی که کنار مقنعشون نصب شده بود و قاعدتا چادر .خیلی جمع صمیمی و مهربونی داشتن. فرم و با مشورت مامان  پر کردم و چند دقیقه بعد که خادما رفتن خانم صالحی هم اومد.

وقتی داشت فرم مشخصاتمو میخوند وقتی فهمید دانشگاه مازندران مترجمی زبان عرب میخونم،یه آفرین بلند گفت و شروع کرد به پرسیدن سوال هایی مثل: چطوری عربیم و بهتر کنم و چطوری با مهمونای عربم صحبت کنم و از کجا یاد بگیرم و...اینا،که گفتم فیلم عربی نگاه کردن خیلی تاثیر داره البته من خودم مبتدی ام.خلاصه تا فهمید من تو این دانشگاه و این رشته ام خیلی ذوق کرد، مردم آمل از کسایی که دانشگاه مازندران درس میخونن خیلی خوششون میاد،بهشون به چشم آدم حسابی ها نگاه میکنن.گرچه ما خودمون میدونیم که اینطور نیست و اوضاع دانشگاه مازندران بدتر از اینهاست ،فقط اسمش خوب در رفته.

ولی خدایی من خوبم دیگه😁

بگذریم؛

من یه روز در هفته رو انتخاب کردم ولی خانم صالحی گفت چون میخوام زده نشی همون یک روز خوبه،قرار شد یکشنبه ها از ۹ صبح  تا ۲ بعد از ظهر تو حرم مشغول به کار شم،عضو بسیج امام زاده هم شدم،قراره محرمم کلی خدمت کنم،کلی هم کارای دیگه که الان از فکرش بال درمیارم خدا همه رو باهم بهم داده خدا جونم عاشقتمممممممممم. 

خانم صالحی گفت بهش یه پیامک بدم که شماره منو سیو کنه و تو گروه خادمین و بسیج عضو کنه‌.ببین؛رفتیما،تمومه...

خدایا شکرت،تو به من ثابت کردی گناهکاراهم میتونن خادمت باشن،عاشق بی قید و بندتم،اصلا شک نکن اصصصصصلا!

توی همون اتاق شیشه ای وقتی داشتم با خانوم صالحی حرف میزدم تلفن مامان زنگ خورد،یه نفر هرطوری بود خودشو به مامان معرفی کرد،و مامان هم بالاخره اونو شناخت،و شروع کرد به صحبت کردن،من حواسم بهش نبود اما تا زمانی که کارم تموم شد حرفای مامان با تلفن تمومی نداشت.اما مامان یه جوری خلاصه یه کاری کرد که طرف قطع کنه‌.

بعد از امام زاده رفتیم بازار پارچه فروشی،وقتی آقای فروشنده داشت راجب به طول و عرض چادر با مامان حرف میزد دوباره تلفنش زنگ خورد،با خودم گفتم خب الان مامان خودش میدونه باید سریع قطع کنه دیگه،ولی تازه صحبتای طرف مقابل شروع شد،من و آقای فروشنده هاج و واج مونده بودیم،مشخص بود یه دوساعتی حرف دارن،زدم به مامان و یواش گفتم:ماماان،بگو الان بیرونم کار دارم بعدا زنگ بزنه

مامان هم همینو دقیقا به شخص پشت تلفن منتقل کرد ولی مثل اینکه طرف خییییلی کارش واجب بود، در حدی که به مامان گفت گوشی رو بده به شکیبا تا بقیه حرفا رو به اون بزنم!مامان گوشی رو داد به من و من ناباورانه گوشی رو گذاشتم زیر گوشم:

-الو

-الو سلام شکیبا جان خوبی؟

-مرسی ممنون

-میگم،مامانت چرا زنگ میزنم جواب نمیده؟

-چمیدونم...لابد زنگ نمیخوره دیگه 

یه خنده ای کرد و گفت:

-باشه باشه،به مامان بگو نیم ساعت بعد زنگ بزنه من یه کار خیلی ضروری باهاش دارم،خیلی ضروری!

-چشم حتما بهش میگم

-مرسی عزیز،خدافز

-خدافز

با هزار تا سوال توی سرم تماس و قطع کردم و گوشی رو دادم به مامان،کار ضروری؟آخه مگه مامان پرستار اورژانسه؟

از در پارچه فروشی که داشتیم میومدیم بیرون از مامان پرسیدم :این خانومه کی بود زنگ زد؟

مامان همینطور که چشماش به خیابون بود و حواسش به هزار جا پرت گفت:

-میدونی داستان چیه؟...اول که به سلامتی البته،دوم زنگ زده بود میگفت واسه شکیبا میخوایم بیام صحبت کنیم. 

من وسط خیابون هاج و واج موندم،ناخداگاه از شدت سورپرایز شدن خندم گرفت،جلوی خندم و هرکار میکردم نمیتونستم بگیرم،متوجه نگاهای مردم هم شده بودم،زنی که از تو تاکسی نگام میکرد،یا مردی که از جلوم رد میشد،من میتونستم حرفی که تو ذهنشونه رو از تو چشماشون بخونم،چرا میخنده؟دیوونس؟

آره یه دیوونه که وسط خیابون فهمیده زنی که دو ساعته گیر داده به تلفن مامانش ،اولین خاستگار رسمی عمرشه.خب چه انتظاری دارین،انتظار ندارین که معمولی باشم ها؟

یه لحظه حس کردم یه نفر تو دلم یه کبریت روشن کرده و دلمو یهو سوزونده همون لحظه درجا یخ شده،حس جا خوردن ،تقریبا همین شکلیه.

تو فاصله ی پیاده رو تا ایستگاه تاکسی مامان ازم پرسید:چی بهشون بگم؟بیان دیگه 

-کجا بیان مامان، اصلا ما خونمون هنوز آماده نیست،بعدشم تو فکر میکنی من با این حال جسمانیم الان میتونم؟پس فکر کردی چرا همش تلاش می‌کنم ۲۰ کیلومو درستش کنم؟نه مامان نه.

-هنوز که چیزی معلوم نیست،اونم درست میشه ،به خاطر لاغری که کسی جواب رد نمیده

-مامان لاغری من عادی نیست خودتم خوب میدونی!

تمام ذهن من از اون لحظه مشغوله  ،تو تاکسی یه حس سبکی خاصی داشتم،حس میکنم از اون لحظه دنیام برفکی شده،همه چیز تیره و تاره،دیگه هیچی قشنگ نیست.

من فکر میکردم وقتی از امام زاده برمیگردم، تو دلم قندی درحال آب شدنه،کیسه ی پارچه ی چادر و تو دستم تاب میدم و زیر لب این شعرو زمزمه میکنم:

-یه حس خوب الان...تو تارو پودمه...چیزایی که الان میگم...از عمق وجودمه...

اما نه،اینطور نبود،یه اتفاق دیگه افتاده بود.من همون شکیبا بودم،اما دیگه قند تو دلم آب نمیشد،پلاستیک چادر و تو دستم تاب میدادم ،ولی حس خوبی تو تارو پودم نبود،باد میوزید،خورشید غروب میکرد،و صدای اذان تمام دنیا رو گرفته بود.

-اون خانومه منو از کجا دیده بود؟

-مهمونی اومده بودن خونه ی ما تو رو دید

-پس چطور من ندیدمش

-چند سال پیش بود،اتفاقا گهگاهی با گوشه کنایه خاستگاری میکردا ولی من میگفتم نه الان زوده،آل دبیرستانه،الان هنوز بچست.

-به هر حال ،اگه دوباره زنگ زدن بگو نه،اصلا بخوانم بیان کجا بیان؟ما که خونه نداریم،اصلا من آمادگیشو ندارم،نه جسمی نه روحی،من معمولی نیستم مامان ،حداقل سه چهار سال طول میکشه تا برسم به خط زندگی،کنار بقیه آدما،اونوقته که میتونم باهاشون زندگی کنم ،نه الان،نه الان که دارم با بیستِ معکوس دست و پنجه نرم میکنم.و هر روز به جای پیشرفت پسرفت میکنم، نه... 

 

راه مامان از من جدا میشه و میره مسجد،و از اون طرف هم من میرم سمت خونه،خونه که نه،مییییییرم تو خیالات و دنیای خودم ،که تا ظهر امروز پر بود از ستاره و حالا،جاشو با یه شب تاریک و ابری عوض کرده.

من دوست دارم حالا حالاها تو خیالاتم بمونم، دنیای من اینقدر بزرگ نیست،اینقد واقعی نیست،من هنوز حس نکردم به هیچ مردی احتیاج دارم،من همیشه خودمو یه بچه ی ده ساله دیدم،آخه چرا باید از دنیای قشنگم فاصله بگیرم،دلم خونه از این دنیا،چرا درست تو لحظه ای که همه چیز خوبه حالمو میگیره؟ 

 

سر نماز،گفتم خدایا  این رسمش نبود،من گفتم بعد از اینکه بیست معکوس و شکست دادم یه آدم خوب بزار سر راهم،الان چه وقتشه؟اصلا حتی نمیدونم طرف کیه؟اونم منو نمیشناسه،اصلا خدایا بیا و یه کاری کن اونم نپسنده،خدایا بیا باهم رو راست باشیم،تو خودت بهتر از همه میدونی الان وقتش نیست،خودت یه جوری این قضیه رو ختم بخیر کن بره...

شب خودمو زدم به بیخیالی،مثل همیشه،هدفون و گذاشتم تو گوشم و تو تاریکی حیاط  راه رفتم و راه رفتم،اما نتونستم تو هیچ خیالی پرسه بزنم،نتونستم هیچ داستانی بسازم و تو داستانم عاشق هیچکسی نشدم،چون اون خاستگار مسخره همش تو ذهنم بود.دلم میخواست فقط یه اسم ازش میدونستم تا شخص  اونو مخاطب بد و بیراهام خطاب میدادم،کاش اونقد قدرت داشتم تا آدم اجیر کنم و بفرستم خفتش کنن،من نمیخوام، نمیخوام،میفهمین ؟نمیخوام!

مامان وقتی از مسجد اومد همچنان گوشی دستش بود،داشت با همون آتیش بیار معرکه،خانم واسطه که اصلا نمیدونم کیه و من و از کجا دیده صحبت میکرد،خیلی هم طول کشید.

صحبتاشون که تموم شد مامان با ذوق گفت:

-پسره ۲۵ سالشه،کارمند شرکت نفته،حقوق ثابت،خونه، ماشین،کار آزادم کنارش داره همه چی داره 

-مهم نیست،من جوابم منفیه.

مامان اصرار میکنه،خیلی زیاد،اما هم مرغ من یه پا داره هم اون ،من نمیخوام،بیست معکوس خطرناکه،باید تمومش کنم تا زندگیم شروع بشه،من از این وضع ناراحتم ،خیلی زیاد.

شب،با نه گفتن خودم به مامان همه چیو برای خودم تو دنیای خودم تموم میکنم،اما انگار برای مامان همه چیز تازه شروع شده،من میدونم،اون فکر میکنه آخرش منو راضی میکنه،اما من فکر میکنم آخرش اونا تسلیم من و این نه قاطع من میشن.به هر حال این زندگی منه،و من نمیخوام نابود بشه...

 

 

دستم به نوشتن نمیره

۲۵ ساله،کارمند شرکت نفت،حقوق ثابت، ماشین،خونه،شغل آزادم داره
ولی جوابم منفیه

یک ستاره لای موهای من است...

من فکر میکردم وقتی از امام زاده برمیگردم، تو دلم قندی درحال آب شدنه،کیسه ی پارچه به چادر و تو دستم تاب میدم و زیر لب این شعرو زمزمه میکنم:
-یه حس خوب الان...تو تارو پودمه...چیزایی که الان میگم...از عمق وجودمه...
اما نه،اینطور نبود،یه اتفاق دیگه افتاده بود.من همون شکیبا بودم،اما دیگه قند تو دلم آب نمیشد،پلاستیک چادر و تو دستم تاب میدادم ،ولی حس خوبی تو تارو پودم نبود،باد میوزید،خورشید غروب میکرد،و صدای اذان تمام دنیا رو گرفته بود.
-اون خانومه منو از کجا دیده بود؟
-مهمونی اومده بودن خونه ی ما تو رو دید
-پس چطور من ندیدمش
-چند سال پیش بود،اتفاقا گهگاهی با گوشه کنایه خاستگاری میکردا ولی من میگفتم نه الان زوده،آل دبیرستانه،الان هنوز بچست.
-به هر حال ،اگه دوباره زنگ زدن بگو نه،اصلا بخوانم بیان کجا بیان؟ما که خونه نداریم،اصلا من آمادگیشو ندارم،نه جسمی نه روحی،من معمولی نیستم مامان ،حداقل سه چهار سال طول میکشه تا برسم به خط زندگی،کنار بقیه آدما،اونوقته که میتونم باهاشون زندگی کنم ،نه الان،نه الان که دارم با بیستِ معکوس دست و پنجه نرم میکنم.و هر روز به جای پیشرفت پسرفت میکنم، نه...




 

+من حالم خوب نیست،حوصله نوشتن ندارم،خادم شدم،اما حالم خوب نیست...

معلوم شد:/

امروز معلوم میشه دیگه...

تو صندوقچه اسناد خونه غرغر کنان دنبال دوتا عکس سه در چهار مناسب برای ثبت نام امام زاده میگردم، به هر عکسی که نگاه میکنم جیغ میکشم و گریم میگیره؛

-یعنی چی اینا چرا اینقد زشتن! چرا هرکدوم با اونیکی فرق داره واسه چی اینجا اینقد سرم پایینههههههههه یعنی همه ی اینا منم؟اینا که وحشتناکن پس چطوری من خودمو اینقد خوشگل میبینم واقعا اینقد زشتم؟!

یه نفر تو دلم دلداریم میده که اولا ؛همه راجب به عکس سه در چهارشون یه همچین نظری دارن،دوما؛ مسئول امام زاده که قرار نیست از روی قیافه بهت چراغ سبز نشون بده،سوما!اصلا تو زشت!قبول!همینشکلی که هستی بااااااید عاشق خودت باشی فهمیدی یا نه چشم سفید؟؟؟

قانع میشم،منِ درون یه مامان شکیبای بشدت جدی و با یه فن بیان فوق العادس که همیشه راضیم میکنه .

پاکتای عکس و جمع میکنم، میزارم شون توی صندوقچه  و درشو و میبندم .در کمد سقفی چوبی رو باز میکنم، صندوقچه ی یک سنگین و بلند و میکنم و روی پنجه ی پا می ایستم تا توی کمد جاش بدم،تو همون حال یه جوری که انگار داره جونم بالا میاد میگم:حالا رضایتنامه چی بود این وسط!

در کمد و محکم میبندم و دستامو به هم میتکونم و میرم جلوی آینه:

-الان یعنی واقعا به مامان بگم بیا تو یه برگه بنویس اینجانب مامان شکیبا رضایت میدهم فرزندم خادم شود؟

بابا مگه اردوعه!من بزرگ شدما!نوووووووزده سااااالمهههههههههههه:/// 

 

مامان میگه رفتی اونجا بهت میگن چه مسئولیتی داشته باشی،مثلا کار تمیزکاری رو انجام بدی ،یا تو حیاط یه مسئولیتی بهت میدن،یا مراقبی بی‌حجاب نباشه کسی تو امام زاده، هر روزم نیست ،یه روزهای خاصیه،و در ساعت های خاصی،شیفتیه،به نظر من که خعلی باحاله !!!

یک کم تو دلم آشوب میشه ،اما بازم به خودم میگم بخیر میگذره.

به ساعت نگاه میکنم،پنج عصره،حس میکنم یه چیزی یادم رفته و وقتی یادم میاد با کف دست محکم میزنم رو پیشونیم:

-وای نماز ظهر و عصر و هنوز نخوندم!

یعنی خدایا واقعا کسی که نمازش یادش میره میتونه خادم جایی هم بشه؟!

همینجور که میرم سمت آشپزخونه تا وضو بگیرم میگم:

-امروز معلوم میشه دیگه...

 

 

چهارشنبه

پیش فعال شماره یک امروز شمارش معکوس تمام شدن کار خونه رو اعلام کرد،تو چهارچوب در ظاهر شد و گفت:کمتر از یک ماه تا رفتن به خونه!

این حرفش منو به تقلا انداخت که زودتر کار عروسکا رو تموم کنم، از بین عروسکایی که ساختم فقط پسرک مو فرفری قابل نمایشه،یعنی تا یک ماه و نیم آینده  باید حداقل ۳۰ تا عروسک بسازم تا دیزاین اتاق کامل بشه.

عروسکی که الان دارم می‌سازم فقط موهاش تا آخر عمرم طول میکشه🤦🏻‍♀️

یه شخصیت کارتونیه به اسم السا،همون ملکه یخی و باید بعد از اون خواهرشم بسازم.تصمیم گرفتم اتاقم پر بشه از شخصیت های کارتونی 😁

مامان دیروز به سحر آمیز بودن عروسک سازیم پی برد،گفت کارت خیلی جالبه،تو هرچی که بخوای و میتونی بسازی،هر عروسکی که دلت بخواد،هر شخصیت کارتونی ای رو زنده میکنی، لازم نداری پول جمع کنی که اونو بخری،فقط با ۲۰ هزار تومن کاموا یه عروسک ۱۰۰هزار تومنی ،شایدم بیشتر و می‌بافی. 

عروسک خرسی ای که ساختم هنوز چشم و پوزه نداره ولی پیش فعال شماره ۳ گرفتتش مال خودش و حتی باهاش بازی هم میکنه.با ۱۶ سال سن!عروسک بازی میکنه!!!!😐

خب طبیعیه البته،پی فکر کردی من چرا بهش میگم پیش فعال؟!

راس میگم دیگه؛/

پیش فعال شماره یک هم عروسک خرسی کوچولویی که درست کردم و گذاشت پشت ماشین به عنوان تزئینی،بعد از اونم پسرخاله گفت یکی از همینا میخواد الیته کوچیکتر،خاله هاجرم که تابستون سال پیش هرچی عروسک می‌ساختم می‌برد و البته پولشم میداد!من انتظار یه همچین چیزی رو نداشتم ،واقعا نمیخواستم از خاله پول بگیرم ولی خودش میداد،به زور هم میداد:/

دوروغ چرا،خب من خوشم میومد ،حس پول درآوردن اونم با دست رنج خودم با روح و روانم گلف بازی میکنه!

عروسک سازی تنها کاریه که همه ی اعضای خانواده ی خشک من طرفدارشن،این یک کم عجیبه،هیچوقت،در هیچ موضوعی،اعضای خانواده من باهم متفق القول نیستن،در واقع منظورم اینه که اگر بخوام کاری کنم که یک روز تمام اعضای فامیل و با تمام تضاد ها و دعواها و سخیف بودن هاشون در کنار هم بخندن، میتونم ببرمشونتو اتاقم،و یک لحظه تو دنیای رویایی خودم رهاشون کنم،تا چشماشون مثل دنیای من رنگین کمونی بشه،این تنها شانس زندگی منه که عمرا به فناش بدم!

 

صورت بد امروز هم تعلق میگیره به خالی بودن یخچال از هرگونه غذا و قحطی غذا توی خونه ،امروز برای ۲۰ معکوس هییییچ کاری نتونستم انجام بدم ،خدایا منو انگور کن

-_-!!!!!!!

این تنها صورت بد امروز بود،خدایا خواهش میکنم،خواهش میکنم کمکم کن از این پل بگذرم،من فقط تو رو دارم، یعنی میشه یه روز بگم اینم گذشت؟

اوه!واقعا اوه!

هواشناسی اعلام کرد، هوای دل شکیبا امروز ترک برداشته بود ،لایه اُزونش سوراخ شده بود ، ولی باز محبتای بچه های وبلاگ نخ و سوزن شدن و اون سوراخ و دوختن.

:) 

فردا باید برم برای نام نویسی خادمی، اگر خدا بخواد،اگر قسمت بشه،اگر بشه،اگر حکمت باشه،اگر تقدیر من باشه،

راجب به همچین موضوعاتی که فقط نیاز به دعوت شدن از سوی شهدا هست هیچوقت نتونستم پیشگوی خوبی باشم،خیلی وقت ها قرار بود برم شلمچه،حتی پول کاروانم واریز کردم ولی نشد که برم،خیلی وقت ها قرار بود بریم مشهد ولی نشد ،قرار بود خیلی جاها بریم که نشد،چون دعوت نشده بودیم،دیگه میترسم با امید و اعتماد به نفس راجب به این چیزا صحبت کنم،میترسم که نشه و باز بشکنم،اگرچه از همین الان به این اسم دلبستم ،به اون ضریح طلایی،به اون لباس سبز، اما تهش هرچی خدا بخواده، خدایا هرچی تو بگی،تا هرجا که تو بخوای من هستم...

 

 

جدال با آقای طلیسچی!

 

سناریو شماره دو:

همونطور که چادر نمازمو سرم میکنم که برم روی سجاده و نماز بخونم گوشی و رو گوش راستم به گوش چپم جا به جا میکنم و با دست آزادم در اتاق و میبندم؛

-زهرا،به نظر تو خدا خواننده ها رو میبخشه؟

-چرا؟مگه خواننده ها جرم میکنن که اصلا خدا بخواد ببخشتشون؟

عصبانیتم روی سطح شماره یک تنظیم میشه،یعنی یک کم عصبی:

-اونا مردم و به صدای خودشون معتاد میکنن!

-خیلی هم میبخشه،اونا ماها رو شاد میکنن

-خدا هم ببخشه،من نمیبخشم!

عصبانیتم وارد سطح دو میشه،یعنی متوسط رو به بالا،طول و عرض اتاق و بیخود طی میکنم و لبه های چادرم  به پرواز در میاد:

-مخصوصا این طلیسچی ی عوضی رو،همچین سر پل صراط یقشو میگیرم با کله پرتش میکنم تو جهنم که بیا و ببین!

دیگه عصبانیتم به سطح سه رسیده و احساس گرمای بیش از حد میکنم ،با شدت به سمتت در میرم که بازش کنم ، همونطور که دارم با عصبانیت دستگیره ی در و میچرخونم ادامه میدم:

-آخه یکی نیست طلیسچی بگه واسه چی اینقد خوب میخونی مردکِ بی...

در و که باز میکنم لال میشم،با چشمای قد نعلبکی و صورتی که مثل گچ سفید شده به کسی که داره دست به سینه و با یه قیافه‌ی طلبکار نگام میکنه خیره میشم.

اولش فکر میکنم دارم توهم میزنم،انگشتم اشارمو به نشونه ی "یه لحظه اجازه بدید " جلوی مرد میگیرم و درو محکم میکوبم !

پشت به در تکیه میدم ،چشمامو میبندم و هوا رو خیلی قوی از بینیم وارد ریه هام میکنم و با صدا از طریق دهان بیرون میفرستم،با خودم پچ پچ میکنم:

-چیزی نیست شکیبا تو فقط زیادی طلیسچی گوش دادی،همش توهمه،الان در و باز میکنی و میبینی که نیست،به همین راحتی!

از در فاصله میگیرم،و میچرخم سمت در ،تو دلم میشمرم:یک...دو...سه!سریع درو باز میکنم و...؟

یه نفس راحت میکشم!اوه!واقعا توهم زده بودم،یه لحظه فکر کردم طلیسچی پشت در اتاقمه،هه،چه توهماتی!

یه نفر با سر انگشتش از پشت میزنه رو شونم و من مثل جن دیده ها برمیگردم :

-مثل اینکه فراموش کردی تو ذهنت هرچیزی ممکنه،حتی وجود یه خواننده معروف پشت در اتاقت!

جیغ نمیکشم،اتفاقا برعکس،خیلی منطقی با قضیه برخورد میکنم،با چشمایی که الان از قد نعلبکی بودن گذشته و دیگه آلبالو گیلاس میچینه رو سقف دنبال یه پروانه فرضی میگشتم

-عه...ب...بله...یا...یادم رفته...بود...

و پشتش یه لبخند دندون نمای بشدت مصنوعی میزنم.

آقای طلیسچی دوباره دست به سینه میشه و میگه:

-خب،داشتی میگفتی، یکی نیست به طلیسچی بگه واسه چی اینقد خوب میخونی مردک چی؟ادامشو نشنیدم؟

به مدت ۵ ثانیه شبیه مجسمه ی ابولهول میشم و تنها چیزی که در من تکون میخوره مردمک چشمامه،بعد از پنج دقیقه مثل همزنی که یهو زده باشیش به برق شروع به خندیدن های هیستیریک میکنم و میگم:

-من؟من گفتم طلیسچی؟نه بابا!من منظورم یکی دیگه بود ،اشتباهی گفتم ،منظورم کی بود،این خوانندهه که اول اسم اونم اتفاقا طَ داره،آره بابا!

-کی؟

-کی؟

-آره کی؟

-عه ...خب...یه لحظه الان میگم...آقای طَ...

تلفنم و دوباره میگیرم زیر گوشم ، دستم و میگیرم جلوی دهنم و آروم میگم:

-الو؟زهرا؟هنوز پشت خطی؟

-آره

-اسم یه خواننده بگو با طَ

-نشستی اسم فامیل بازی میکنی؟

-زهرا جان عمت بگو گیرم تو رو خدااااا

-خب ،با تَ ... آهان تتلو! 

بدون فکر ، با شدت و سرعت نور، و با صدایی که از هیجان تا ۷ آسمون میره داد زدم:

-تتلو!

اما وقتی گفتم تازه یادم اومد چه گندی زدم ،و سریع جلوی دهنمو گرفتم.

آقای خواننده صورتش جمع شد و گفت:

-تو؟توتتلو گوش میدی؟یه چیز بگو یه قیافت بیاد بابا!

-اصلا تو تو ذهن من چیکار میکنی؟چرا ول نمیکنی؟

-مگه من گفتم از صبح تا شب آهنگای منو گوش بده؟من خودمم اینقد به صدای خودم گوش نمیدم!

با انگشت اشارش به سمت من اشاره کرد:

-این از بی ارادگی خودته که نمیتونی دست از سر آهنگای من برداری،تو باید تشخیص بدی چی تو زندگیت اولیت داره،آهنگ گوش کردن و مدام سیر کردن تو خیال یا پیشرفت شخصیت تو زندگی واقعی؟

-واقعا که جالبه،حالا دیگه اینم فاز نصیحت واسه ما برداشته، خیلی خب ،منم دیگه گوش نمیدم،حالا برو ،من تا دیروز داشتم با استاد شاهرخ کل‌کل میکردم الان نوبت تو شده؟

حالا چشمای اونه که قد نعلبکی میشه:

-تو به من فکر میکنی که من الان اینجام،دو دقیقه فکر نکن میبینی که غیب میشم

یک کم آروم میشم؛

-خیلی خب باشه،امتحان میکنم !

-کف دستامو به صورت ناماستای هندیا روی هم قرار میدم و چشمامو میبندم،تو دلم به این جمله ی آقای طلیسچی فکر میکنم،"تو باید تشخیص بدی چی تو زندگیت اولیت داره!"

آره،همه چیز به من بستگی داره،پیشرفت تو عروسک سازی،بیست معکوس،تسلط به زبان عربی،چرا؟چرا لذتای بی فایده رو به کارای مفیدی که باعث لذت های طولانی مدت در آیندست ترجیه میدم؟این کار اسمش چیه؟وسوسه؟یا ترجیه لذت های زود گذر به لذت های طولانی؟

چشمامو که باز میکنم ،دیگه اثری از طلیسچی نمی‌بینم،اون رفت،اما صداش خیلی ضعیف و به صورت اکو دار تو فضای ذهنم پخش میشه:

-آخرش یه من میمونم یه تو...

دِ قلب نداری که تو...

با کنجکاوی وارد سالن میشم،دور خودم میچرخم اما اونو نمیبینم،با یه صدای بلندی میگم:

-پس کجایی؟رفتی یا هنوز موندی؟

صداش از تو حیاط میاد:

-شکیبا! خوب تمرکز نکردی الان فقط تا حیاط خونت بیرون رفتم:/

میرم سمت ایوون،

قیافم مثل خیاری میشه که داره ادای بامجون درمیاره،

-پند اخلاقیتو دادی دیگه منتظری با بنز بیان ببرنت؟حتما من باید تمرکز کنم خودتم یک کم همت کن دیگه!

انگشت سبابه دست راستشو میگیره جلوی شقیقه سمت راست سرش و میچرخونه 

- باید یک کم بیشتر رو خودت و اون تمرکز واموندت کار کنی

-تمرکز من خیلی هم خوبه،شما تنبلیت میشه بری

-خیلی ببخشید که اینجا ذهن شماست

-گگگگگگگگگ


امیدوارم طرفدارای طلیسچی فحشم ندن🤣

خداروشکر این جدال ذهنی هم به پایان رسید

 

 

 

 

 

برای مامان:)

خدا به من دادت بشی همیشه سایه ی سرم
بدون تو بهشت چیه من حاضرم بهشت نرم
نگاه به تو برای من ،عبادته...
خودم فدای صورت قشنگ و ماه تو بشم
نمیدونی بدون تو چه سخته حتی فکرشم
به من نگاه کن این نگاهِ ،بچته...
یه روز دلم واسه همین روزا یه ریزه میشه من
میمونی پیش من،که فرصتم کمه...
فدای خط اخم تو ،کی میگه دیگه پیر شدی؟
تو بی‌نظیر شدی...
این حرف قلبمه...

 

+بخشی از آهنگ "مادر" با صدای علیرضا طلیسچی. 

میگویند حتی فکر به توبه هم توبه محسوب می‌شود...

:))))))))

عههههه همکلاسیای دانشگام؛))))))

خادم شدم؟خدایا باهام شوخی نکن خب؟من دل نازکم:)

راه پیمایی که نبود،جشن بود. اتفاقا خاله محترمم اونجا دیدیم،فکر نمیکردم از روستا تا اینجا بکوبه بیاد واسه یه جشن ولی اومده بود،همراه دوستاشون یه اتوبوس گرفتن و اومدن.مراسم باحالی بود تنها وجهه ی اذیت کنندش گرمای هوا بود که ساعت ۷ هوا یک کم خنک تر شد خداروشکر.
وقتی رسیدیم اونجا یه چادر مخصوص کادر حلال احمر بود،یکی از دوستای دبیرستانمم جزوشون بود ،که فقط از دور دیدمش.اون لحظه با خودم گفتم کاش منم تو یه جایی یه فعالیتی داشتم،همین حلال احمر ،کاش بشه تو تابستون یه حرکتی بزنیم.

حتی خواننده هم اومد و آواز خوند،خیلی هم صداش خوب بود،اسمش یادم نیست ولی فکر کنم فامیلیش باجا بود.

 

خبرنگارم اومد و من همش خداخدا میکردم سمت ما نیان،من جلوی خبرنگار به تته پته میوفتم😂

 


یک کم جلوتر که رفتیم خانوم قاسمی دوست مامان و دیدیم که اونم اومده بود،خانم قاسمی یه خانوم فعال تو زمینه ی جهادی و کمک رسانی و خلاصه همه فن حریفه،حتی مداحی هم میکنه،یه چهره ی آروم و دوست داشتنی داره و خیلی دانا و آگاه و مهربونه ،از قضا به عنوان خادم توی امام زاده ابراهیم هم فعالیت داره و امروز هم با خادما ،با همون لباس سبز خادمی که زیر چادراشون پوشیده بودن اومده بود.سلام و احوال پرسی کردیم و مامان و خانم قاسمی گرم صحبت شدن،نمیدونم چی شد که حرفاشون کشید به خادمی امام زاده و مامان گفت:شکیبا هم خیلی دوست داره خادم بشه ،چطوری میشه؟
حواسم یهو جمع صحبتشون شد و گوشام تیز شد،گفتم:
-چی؟خادمی کجا؟
خانم قاسمی دستاشو سایه بان چشماش کرد و تو اون شلوغی یه جوری که من بشنوم گفت:
-خادم امام زاده ابراهیم،اتفاقا ما به جوونایی مثل شما احتیاج داریم واسه خادمی ، منم بیشتر جوونا رو تشویق میکنم که بیان،شما جوونا سرباز امام زمانین.
یه چیزی ته دلم گفت:شکیبا چیز دیگه ای از خدا نمیخواستی؟دیدی چقد زود دعات برآورده شد؟
گفتم:
-من که از خدامه !اصلا خودمم دنبالش بودم فقط نمیدونستم به کی بگم و چیکار کنم!
گل از گلش شکفت و کلی خوشحال شد، ولی من صد برابر اون خوشحال شدم،موقع حرف زدن با خانوم قاسمی گهگاهی که به چهره مامان نگاه میکردم میدیدم چقد از استقبال من ذوق کرده و لبخند از لباش نمیره،شاید انتظار داشت من نه بیارم، یا شل بازی دربیارم،ولی وقتی دید بال درآوردم چشماش از خوشحالی برق میزد؛)
بالاخره یه جا یه کار مفید انجام میدم،یعنی منم اون لباسای سبز و میپوشم؟!
خانم قاسمی شماره ی مسئول اونجا (خانوم صالحی)رو بهم داد ،یه جمله ای گفت که تو دلم از خوشحالی پرواز کردم،گفت دیدی اومدنت اینجا بی حکمت نبوده؟تو دعوت شده بودی!
آخر مراسم خود خانوم صالحی هم اومد،دستامو به گرمی فشرد و گفت پنجشنبه ۷ غروب برای ثبت نام بیام و یه سری مدارک مثل کپی شناسنامه و دوتا قطعه عکس و رضایتنامه والدین و بیارم.
شکیبا ،هنوز نمیدونم واقعا خادم میشی یا نه،هر وقت خانوم قاسمی رو تو لباس خادمی میدیدی دلت پر میکشید واسه خادم شدن،هنوز نمیدونم تا پنجشنبه چی میشه،نمیدونم خادم میشی یا نه،نمیدونم تو حسرت این آرزو میمونی یا برآوردش میکنی...

هوا اونقدر گرمه که آدم دلش میخواد جیغ بکشه،دیروز یه بار خوانندگی رو به صورت سه ثانیه ای امتحان کردم اینطوری که با تحریر گفتم :

-خسته شدهههههههمممم 

خیلی از صدای خودم خوشم اومد یه ته صدای شیرینی دارم که باید بعدا تو فضای باز کشف شه😁

ساعت ۵ میریم راه پیمایی حجاب،سپس سر خر را کج کرده به بازار می‌رویم و کامواهای لازم را خریداری مینماییم.

موهای عروسک خیییلی زیاده،ولی لباسش اوکیه زود حل میشه،

نمیدونم معدل این ترم و چطوری باید بفهمم الف شدم یا نه چون اون زیر نمرات سه تا معدل زده،یکی معدل کل،یکی معدل دانشکده یکی هم معدل رشته؛

کدومش معدل این ترم منه؟فکر کنم معدل رشته باشه،اگه اونه که خداروشکر خوبه،ولی اون دوتا اوفففف!ترم بعد جبران میکنم ترم بعد جبران میکنم ترم بعد جبران میکنمممممممم این ترم و بزار واسه دست گرمی و اینکه با روش درس خوندن و استادا آشنا نبودم،اینطوری از عذاب وجدانم کم میشه:/

اگه واسه ترم بعد خوابگاه بگیرم یه ماجرا به ماجراهای دانشگاه اضافه میشه،تازه اگه بتونم بگیرم،وحشتناک دوست دارم تجربش کنم،پیش فعال شماره ۱ میگه افسردگی میگیرم،منم بهش گفتم بزار یه بار رفتم سرم به سنگ خورد برگشتم اینقد چرت و پرت بلغور بفرما؛))))))))

+یه وقت نخوره به سنگ ضایع شیم ؟هوم؟

 

 

؛)

+من زشتم؟
-آره،تو وحشتناک به نظر میرسی

+ :(

-ولی این ویژگی خوبیه!
+اوه!؟
-وقتی زشت باشی و کسی دوستت داشته باشه ،میدونی که به خاطر کسی که واقعا هستی دوستت داره؛
آدمای زیبا هرگز نمیدونن به چه کسی اعتماد کنن.
+خب،پس من قطعا از اینکه زشت هستم سپاسگذارم!

-بخشی از فیلم سینمایی نگهبانان کهکشان.

دوشنبه

امروز روز عجیبی بود،البته برای من که همه چیز و عجیب میدونم،روز عجیب ، خوب و شگفت انگیزی بود.

کار سنگفرش خونه کاملا تموم شده و امروز در ورودی خونه نصب شد،من نرفتم ببینم ولی مامان رفت،بعدا میبینم.

کلید در هم ساخته شد،مرحله ی بعدی گچ کاری دیوار و سقفه.نمیدونم اون دیگه چقد طول میکشه.

پیش فعال شماره ۳ امروز دلستر خرید،پیدا شدن دلستر اونم توی خونه ی ما به اندازه ی پیدا کردن یه درخت پرتقال وسط کویر لوت غیر ممکن به نظر میاد ولی خب امروز این غیرممکن ممکن شد!

از اتفاقات خوب امروز حرف زدن با هدهد و مجنون بود،با هردوشون صحبت کردم و چشمام قلبی شد،یکی از طریق اینستا و یکی از طریق واتساپ. میدونین مثل چی میمونه؟مثل این که شخصیت های یه داستان که تو خییییلی دوسشون داری واقعی بشن و باهاشون حرف بزنی،هر وبلاگی یه داستانی داره،و من همیشه عاشق داستانای هدهد و مجنون بودم.در واقع اونا اولین کسایی بودن که منو کشف کردن و همیشه تو روزای سخت یه دلگرمی ای بهم میدن که لبخند رو لبم میشینه:))))

(من خجالتی ام بچها روم نمیشه بگم دوستون دارم😅 😑🤣)

جدا از اون با وبلاگ یکی آشنا شدم که کمترین آمار کامنتاش از ۱۰۰ تا پایین تر نمیرفت،حقیقتا فکم رو زمین پخش شده بود،با خاک انداز جمش کردم.

خیلی دوست داشتم یه روز منم وبم و باز کنم و ببینم صد تا کامنت دارم، سکته میکنم قشنگ!

ایست قلبی!

مرگ مغزی!

فرار مغز ها میکنم اصلا!!!!

بی جنبم دیگه😑😂

بعضیا مثل فرشته نجات میمونن، همه دوستای وبلاگیم فرشته نجاتمن، اینجا واقعا سرزمین دوست داشتنی منه،همه چیز اینجاست،همه خیالاتم،همه حرفای دلم،همه داستانام، همه اینجا من واقعی رو میبینن، و حتی راهنمایی و تشویقمم میکنن،درست شبیه همون دنیایی که همیشه دوست داشتم تو واقعیت داشته باشمش، درسته که کمیم ؛

ولی همینقدری هم که هستیم با عشق دور هم جمع شدیم :))))))))

+در ضمن این بار یه سناریو ذهنی جدید(در واقع یه جدال ذهنی جدید )تو ذهنم راه افتاده، وقت کردم مینویسمش. جدال با آقای طلایی:///

:))))

به نخ سفید،سبز آبی و آبی کمرنگ نیاز دارم تا لباس ،موها و بخشی از بدنه ی باقی مونده ی عروسک و بسازم،باید برم بازار،خودم تنها.

حوصله ندارم به زهرا بگم بیاد باهم بریم،البته فکر کنم روستاشون باشن،ولی همیشه پایه بازار رفتنه.هیچوقت فکر نمیکردم دوست دبیرستانم تا این حد باهام دوست بمونه. واقعا زهرا رو دوست دارم. اولین دوستیه که تا ابد باهام دوسته.اون همیشه جلوی فاصله ای که گاهی بینمون میوفته رو میگیره،هر روز یه پست راجب به دوستای صمیمی می‌فرسته دایرکت اینستام،منم براش میفرستم،هفته ای یه بار باهم میریم بازار،کلی لباس نگاه میکنیم،کلی حرف میزنیم،کلی میخندیم ،خدایا همیشه اینجوری بمونیم .

هر وقت فکر میکنم تو دنیا هیچکس منو دوست نداره یه چیزی ته دلم میگه:هوی!پس زهرا چیه این وسط؟

تازگیا،اونی که ته دلمه یه چند تا اسم جدیدم اضافه کرده،غمگین که میشم میگه:هوی!پس زهرا و عاطفه و مجنون و هدهد چیَن این وسط؟

🙂😂🙃💕 

 

کی فکرشو میکرد یه وبلاگ اینقد دلخوشی ایجاد کنه؛

البته خیلیای دیگه هستن که هر روز تو سکوت یه نگاهی میندازن و میرن،همون نگاهتونم برکته؛

بچها حرف بزنین،هرچی میخواین بگین، چرا اینقد ساکت شدین این روزا؟

 

 

دلتون نخواد ولی...

اینجا آلاچیق دریای بابلسره، ما همیشه اون اولی که سمت دریاست میشینیم 

یَک بادی میزنه که بیا و ببین همش دلت میخواد بگی هووووووووووو 😁🤣🤣

نمیشه آدم نشسته اونجا زشته👀🤣🤣

یک کلیک و بوم!

بچها اصرار داشتن من اعتراض بزنم،ولی من اینطوری اعتراض زدم☝🏻

در واقع توی این متن من به خودم اعتراض کردم،میدونم دیوونه بازی درآووردم،ولی این مشکل باید یه جوری حل بشه.

بالاخره کل کل های ذهنیمو واقعی کردم، تمام اون سناریوی ذهنی تو چند خط و با یه کلیک واقعی شد.

فکر می‌کنید استاد شاهرخ میگه به به چه دانشجوی خوبی؟نه.اون بی تفاوت میگذره،راجب به هیچکس هیچ فکری نمیکنه،شایدم اصلا با این پیام منو بندازه یا فکر کنه من دارم مسخرش میکنم؛

شکیبا دنبال دردسر میگردی؟

نمیدونم تا حالا کسی از این کارا کرده یا نه.

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند،
رویاهایش را، آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه ی برفی ،به اشکی نریخته می‌ماند
سکوت،سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده...
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من...


من پریشان تر از آنم که تو می‌پنداری،
شده آیا ته یک شعر تَرَک برداری؟

مثل موهای من...

راز موفقیت و پشتکار هر آدم موفقی اول از همه وجود مهر و محبت توی خانوادشه. این وجه مشترک همه آدم های موفقیه که تو عمرم دیدم،همشون خیلی راحت قربون صدقه تک تک اعضای خانوادشون میرن،به داشتن خواهر و برادرشون افتخار میکنن و این عشق و محبت و جار میزنن.

این باعث میشه خانوادشون همیشه پشتشون باشن و همیشه تشویقشون کنن،اینا میشن یه پشتیبان محکم واسه اون آدم و پشتش گرم میشه چون یه آغوش گرم داره، چون مطمئنه هرچی هم که بشه آدمایی هستن که تا تهش پشتشن، و اینطوری میشه که میرن بالا.

تو خانواده ما تنفر و انزجار از همدیگه هر ثانیه فوران میکنه،من چشم ندارم رنگ برادرامو ببینم و حتی از اینکه یه ثانیه به محبت به اونا فکر کنم،حتی بردن یه لیوان آب،حالم بهم میخوره و هزار بار خودمو تف و لعنت میکنم که چرا یه همچین فکر حال بهم زنی کردم.اینجا همه چیز پریشونه

مثل موهای من...

 

تو عکس یه گربه هست که داره پایین و نگاه میکنه،ببین تونستی پیداش کنی؟

ولی من واقعا چه جور آدمی هستم،چرا درونم با بیرونم نمیخونه 

چرا بیرون یه آدم کاملا آروم و مقید به نظر میرسم ولی تو خونه باید با گشت ارشاد جمم کنن

واقعا چرا

تناقض تا کجا:///

روز عرفه و دعای من

یک عدد بیکار الکی خوش هستم،که معلوم نیست چرا سه روزه تو دلش عروسیه:/

 

سه چهارتا آهنگ جدید کشف کردم که برای فضا رفتن از هرچی صنعتی و سنتی بهتر کار میکنه:////////

 

 

بعد از یراحی الان نوبت طلیسچی شده که کشفش کنم،اتفاقا آهنگاشم بیشتره. صداش خوبه ها،آهنگای خوبی هم میخونه فقط یه ذره همچین،جلفه. خیلی بامزس ولی جلفه.لباس پوشیدنش عجیب غریبه.

 

خودمم میدونم آهنگ گوش کردن به صلاح نیست و ما رو میبره تو هپروت، ولی اگه اوضاع اینجا دیوونه خونه نبود،من به آهنگ معتاد میشدم؟نه.معلومه که نه. 

 

خسته شدم.اینقد بیکار بودن افسردم کرده.دلم میخواست کاری داشتم،که باهاش پول هم درمیاووردم. یه کار درست.مهم هم نبود پولش زیاده یا کم ،فقط منو از این حس انزجار نسبت به خودم دربیاره.

 

دیروز تو مراسم دعای عرفه،هر از چند گاهی حواسم پرت میشد و تا به خودم میومدم میدیدم به جای صفحه مفاتیح ذل زدم به گل های قالی مسجد. فقط صدای بلند گو رو می‌شنیدم که دعا رو میخوند ، وقتی هم که به صفحه نگاه میکردم که ببینم کجا رو میخونه تنها چیزی که میفهمیدم این بود که تو هر خط سه تا "أنت" نوشته.یه جاهم نوشته بود "عنتَ"

 

یه خانوم جوون با پسربچه کوچیکش کنار مامان نشسته بود ،دوست مامان بود ولی من نمیشناختمش، من زیاد دوستای مامان و نمیشناسم.

 

به هر حال با همون حواس پرتی و لنگ در هوا بودن دعامو کردم،دعا کردم که خدا بهم کمک کنه کمبود وزنم و درست کنم و امسالم بریم کربلا.میدونم که بنده ی گناهکاری ام،ولی من دعامو کردم،نمیدونم دعای گناهکار قبوله یا نه‌.

 

دعای عرفه که تموم شد،دوستای مامان اومدن بهش عید و تبریک بگن،تازه اونجا بود که فهمیدم همه دوستای مامان اخلاقشون کپ مامانه و حتی بدتر،و مامان تازه بین اینا رئیسشونه!

 

دوتا از خانومای مسن تا دیدن من اینجا نشستم گوشی هاشونو در آووردن و ازم میخواستن مشکلات گوشیشونو براشون برطرف کنم.یکی میخواست قفل گوشی نوکیاش کلا برداشته بشه و هربار هی زحمت باز کردن قفل گوشی و به خودش نده و اونیکی میخواست زبان اینستاگرامش از انگلیسی به فارسی تغییر کنه.منم کمکشون کردم.

 

راستش خوشم اومد،چون فکر میکنن جوونا از گوشی سر درمیارن،درستم فکر میکنن،ما دهه هشتادیا هر چقدرم که خنگ و بی تجربه باشیم از گوشی خوب سردرمیاریم. کلی ازم تشکر کردن و خیلی خوشحال شدن و ذوق کردن،منم از ذوق اونا تو دلم قند آب شد،مفید بودن خیلی خوبه. 

 

"بنین " یار غار مامانه،ولی اون دیگه مثل مامان نیست،خیلی معمولی و نرماله،واقعا دوست خوبیه کاش مامان یک کم ازش تاثیر بپذیره.چون اهل گنبده گلستانه،مثل بقیه مازنی گپ نمیزنه ولی بلده ، مدت هاست اینجا زندگی میکنه‌ و آشناست.گهگاهی یه چیزایی میگه.

 

موقع برگشتن رفتیم به خونه هم سر زدیم،من مفاتیح سنگین و مثل بچه ها گرفته بودم بقلم، سر کوچه مامان و بنین راهشون از هم جدا میشد و ایستاده بودن برای خداحافظی، منتظر بودم خداحافظیشون تموم شه،از توی کوچه صدای گریه ی بچه میومد هرچی سرچرخوندم ببینم از کجا میاد نفهمیدم،آخه صدای بچه تو کوچه میپیچید،به هر خونه ای نگاه میکردی توهم میزدی که صدا از تو همون خونست. خداحافظیشون که تموم شد،راه افتادیم سمت خونه که متوجه شدم اوه اوه در حیاط همسایه بغلی بازه و صدای گریه ی بچه از همون توعه. من که مفاتیح تو بغلم و بیشتر فشردم و سرمو خم کردم و زود خودم و رسوندم به دروازه،ولی مامان...مامان...رفت چسبید به در همسایه و سلام و خوبی و بچه چرا گریه میکنه و...

 

بابا یک کم ملاحظه داشته باش،من این جا با این کتاب سنگین ایستادم منتظر توعم تو تازه سر صحبتت وا شده،میدونین چیه،حقيقت اينه که یک کم سختمه با همسایه بغلی اینا حرف بزنم،یه پسر جوون دقیقا هم سن و سال خودم دارن،هر وقت از کنار در خونشون رد میشم دلم میخواد آب شم برم تو زمین،نمیدونم چرا، از بچگی اینطوری بودما،از وقتی یادمه .نمیدونمم چرا، اگه پسرش زودتر زن بگیره میتونم با خیال راحت زندگیمو بکنم،از دست این توهم خسته شدم.

 

راستش ،همش فکر میکنم اونا یه روزی از من خاستگاری میکنن، ولی این هرگز امکان پذیر نیست و همش توهمه.یه فکر مزخرف غیرقابل قبول و محال. چون اونا یه خانواده ی کاملا مذهبی و مقید و آروم و با آبرو ان،ولی من از بچگی همش جیغ و دادم تو کوچه ولو بود، برای اونا بهتر و با آبرو تر و اصیل تر  از ماهم هست، همین دوستم فاطمه رضوانیان،امسال دوباره کنکور داده و قطعا فرهنگیان قبول میشه،چرا اون نه؟یا شیرازی که اونم امسال دوباره کنکور داده که قطعا پزشکی قبوله، یا اصلا تو فک و فامیل خودشون، خیلی جاها دیگه،اصلا همه جا، همه جا بهتر از من هست، اینقدر زیادن که من در مقابلشون باید بوق بزنم برم جلو؛

 

خنده داره مگه دیونن که اینهمه خانواده مذهبی و دین دار دار متدین و ول کنن و بچسبن به ما که تو نمازمونم هنوز موندیم؟سمت ما بیان؟آخه من چرا باید یه همچین فکر مزخرف و خنده داری بکنم ،کی دوست داره با یه دختری که تو بچگی همش جیغ جیغ میکرده و یه همچین خانواده ی بی ملاحظه و خشکی داره ،حتی وزنش بیش از حد معمول پایینه و از این جهت مشکل داره، اجتماعی نیست،و کلی چیز دیگه وصلت کنه.

 

اونا حتی به این مسئله فکرم نمیکنن،یعنی اصلا به من فکر نمیکنن ،اما من ناخواسته تا ته این داستان و رفتم و برگشتم،از همون فکرای دخترونه ی آزار دهنده و بی نتیجه.

 

صادقانه بگم من جای اونا بودم همچین کاری نمیکردم‌.چرا باید گزینه های بهتر و ول میکردم؟چرا؟مگه مغز خر خوردم؟ خود منم امکان نداره به یکی با این سابقه بله بگم.به یکی بدتر از خودم.

 

البته من الان مدت هاست که تنها صدای بلندم صدای خندست‌‌ اونم فقط تو خونه.مَخلَص کلام اینه که سابقه شکیبا پیش همسایه ها خرابِ خرابه.صدای دعوا های من و محسن و امیر جزو خاطرات تاریخی کوچه شهید کفشگر محسوب میشه. شکیبای جیغ جیغو. مهم هم نیست زیاد.من نمیدونم آخرش کی قراره بیاد سراغم،مطمئناً به این زودیا نیست،و سرنوشت هر انسانی غیر قابل پیش بینیه...

 

 

 

 

جدال با استاد شاهرخ

-حالا نمرت چند شده؟
-پونزده و نیم
-او!چه عالی
صورتم شبیه استیکر پوکر میشه،دست به سینه میشم و طلبکار میگم:
-آره خیلی عالیه!
ذل میزنم تو چشمای استاد شاهرخ ، چشمامو ریز میکنم ،کیفم که رو دوشمه رو از رو دوشم برمیدارم و میگیرم بغلم :
-میدونی مشکل من چیه؟
-هرچی هست به من ربطی نداره
استاد شاهرخ خیلی بیخیال راه میوفته سمت دانشکده.
اولش شاکی می ایستم و فقط نگاش میکنم اما هرچی با خودم کلنجار میرم میبینم نمیتونم حرف دلمو بهش نزنم.میدوام سمتش ،اون آروم راه میره اما من باید برای هم پا شدن با اون تند تند قدم بردارم،عصبی میگم:
-مشکل من هرچی هست به تو ربط داره سرآشپز!
استاد شاهرخ می ایسته ،عینک طبیشو از چشماش بر میداره و با گوشه کتش شروع به تمیز کردنش میکنه؛
-و اون اینه که ،من یه دختر خجالتی و کم رو ام که از بخت بدش افتاده تو کلاس آدمای پرحرف و اجتماعی، من همه ی اون مکالمه ها رو از بر بودم،جواب همه ی تمرینا رو میدونستم آره،حتی بهتر از همه ی اون بچه پر روها،اما میترسیدم داوطلب بشم،فقط همین،شما به عنوان یه استاد باید بفهمین کی بلده و کی فقط داره با زبون بازی کارشو جلو میبره، کی درس و دانشگاه براش فقط یه بازیه،و کی واقعا جدیه، اما همیشه طوری رفتار میکنین که انگار به شما هیچ ربطی نداره،وقتی یه نفر بهتون میگه از روی اجبار اومده این رشته شما به جای اینکه کاری کنید به این رشته علاقه مند بشه ترقیبش میکنید که زودتر بره!به هر حال؛ امیدوارم ترم بعد گفت و شنود و آزمایشگاه ما با شما نیوفته سرآشپز!

حالا این منم که رامو را میکشم و میرم.یک کم که دور میشم استاد شاهرخ به خودش زحمت راه رفتن نمی‌ده و از همونجایی که ایستاده تقریبا داد میزنه:
-تو اصلا هم خجالتی نیستی
می ایستم.به طرفش بر میگردم، از این حرفش گیج میشم:
-چی؟!
-گفتم تو اصلا هم خجالتی نیستی،خیلی هم پر رویی،منتها از وجود دو نفر تو کلاس متنفری، گربه نره و روباه مکار.
از این حرفش پلک هایم میپره و زبونم به لکنت می افته
-چ...چی؟! تو از کجا میدونی؟
آروم آروم به سمتم قدم برمی‌داره؛
-اینجا ذهن توعه،همه از همه چیز خبر دارن،همه چیز اونجوریه که تو میخوای،فکر کردی من تو واقعیت اصلا آدم حسابت میکنم؟تو واسم یه دانشجوی معمولی هستی.
میرسه به یک قدمیم ،سرشو به سرم نزدیک میکنه ،ذل میزنه تو چشمام و با یه لحن تخسی میگه:
-تو فقط اینجا میتونی اینقد پر رو باشی!
از این حرفش دود میکنم،دلم می‌خواد سرش داد بزنم و بگم اینطور نیست،چرا که نه؟مگه نه اینکه اینجا ذهن منه و هرکاری توش مجازه ؟پس چرا داد نزنم؟
سرشو میبره عقب و عینکشو که حالا خوب تمیزش کرده  خیلی ریلکس به چشمش می‌زنه و به اطراف نگاه میکند،انگشت اشارمو تهدید وار جلوی صورتش میگیرم:
-ببین استاد شاهرخ!به من ربطی نداره کی تو کلاسه و کی نیست،به تو هم ربطی نداره ،گربه نره که خدارو صد هزار مرتبه شکر انتقالی میگیره و میره،پشتش روباه مکارم میره،چون تو کلاس تنها میشه و همش هم تجدید میاره،پس از ترم بعد چنان روتو کم میکنم که بیا وببین!
-کی گفته گربه نره بره روباه مکارم پشتش میره؟
-باید بره!
-مگه تو تعیین میکنی؟
-نه ولی باید بره،منظورت چیه که نمیره،میرن،هردوشون میرن!
-نه نمیرن
-سرآشپز!
-اصلا گربه نره نمیتونه انتقالی بگیره،اونم کجا! دانشگاه فردوس! با این نمرات درخشان و تجدید های پشت سر همش؟،بر فرض محالم که گرفت،فکر کردی روباه مکار با اون روحیه دختر دوستش یه کلاس و دانشکده پر دختر و ول میکنه؟
بیخیال میخنده، و من مات و مبهوت دلیل و منطقش شدم،راست میگفت،ولی به هر حال که یه روزی میره،اما کِی؟من تا کی باید صبر کنم ؟
کیفشو روی دوشش میندازه و با یه لبخند پیروز مندانه،  من و نگاه سرشار از بهت و نا امیدیمو را کنار می‌زند و راه می افتد.همونطور که پشت به من در حال راه رفتنه  انگشت اشارشو بالا می‌بره و میگه:
-عزت نفس شکیبا!عزت نفس!اون که باشه،دیگه برات مهم نیست کی هست و کی نیست،همه رو جلو میزنی...
اون میره و توی جنگل کاج محو میشه و من نگاه...نگاه...و نگاه...


این سناریو ها چیه تو ذهنم 😑؟

روانی شدم از دست اینا"○"

شاهرخ ازت بدم میاد-_-|||||||

دیشب عاطفه از صدای خواهر کوچولوش برام وویس گرفت،بهش گفت بگه شکیبا.اونم با همون صدای ناز و کوچول وموچولش گفت :شکیبا دی.
شکیبا دی به ترکی یعنی:بگو شکیبا.
😅😍😍😍
دلم داشت واسش ریش ریش شد،قشنگ از ذوق پرواز کردم. خواهرش سه سالشه با چشمای عسلی و موهای طلایی، اما صورتش کپ عاطفست یعنی انگار عاطفه رو کوچیک کرده باشی.
وای خیلی نازههههههه🥺🥺🥺
عجیبه منی که نسبت به بچها هیچ حسی ندارم به خواهر عاطفه میگم ناز:/
شت
شت
شت اندر شتتتتت

نمره گفت و شنودم اومد.اونم ۱۵ -_-!!!!!!
همه چی ۱۵ شده، این ترم افتضاح بود افتضاح میفهمی!؟؟؟؟؟؟ یعنی خاک تو سر من !این خجالتی و ترسو بودن تو درس گفت و شنود کار دستم داد،آخه باید داوطلب می‌شدیم برای مکالمه ولی منه خنگ همش قایم میشدم و جلز ولز میکردم که چشم استاد به من نخوره‌.
خدایا چه حکمتیه،یه آدم خجالتیِ کم حرف با روابط عمومی پایین و فرستادی تو یه رشته دانشگاهی که مختص آدمای پر حرف و اجتماعیه، مجبورم به خاطر نمره هم که شده رو خودم کار کنم🤦🏻‍♀️ آزمایشگاهم همین،البته استاد آزمایشگاه گفت کمتر از ۱۸ به کسی نمیده.

شاهرخ ازت بدم میاددددددددددددددددددددددددددددد
-_-|||

موندگارت میکنه اون مهربونیای بی منت همش پیش دلم...💕

جمعه‌

نوک انگشت شصت دست راستم میسوزه. تا الان چهار بار پاهای عروسکو بافتم،خراب شده و باز کردم.دارم به دیدگاه های جدیدی نسبت به آهنگ ،نماز،روابط اجتماعی و مد روز میرسم.
مثلا اینکه در قدیم توی بازار های برده فروشی،اون قسمت که مربوط به فروش برده جنسی بوده یک علامتی داشته و اون علامت این بوده که مچ دست و  مچ پای اون برده مشخص بوده،این نشونه ی برده ی جنسیه. و افراد اون ها رو از روی مچ پا و مچ دستشون برای بردگی انتخاب میکردن.
حالا همین نوع پوشش امروزه همه جا رایج شده،زن ها و دخترا یه جوری لباس میپوشن که مچ پا و دستشون پیداست و به اسم مد ازش پیروی میکنن،مدی که اصلا معلوم نیست از کجا اومده و حتی نمیدونن پیشینه تاریخی این نوع پوشش چقدر افتضاحه!
به این میگن چشم و گوش بسته پیروی کردن از یه عده دیوانه‌ی خبیث.
البته تقصیری هم ندارن،چون اصلا خبر ندارن چه کیسه ای براشون دوخته شده.
امروز رفتیم نماز جمعه،مامان گفت امروز در تاریخ  روزیه که امام حسین(ع) سفرش به کربلا رو آغاز کرده و یه عده مخالف تصمیم گرفتن امروز کلی خرابکاری کنن و بر علیه حجاب کارایی بکنن. تنها کاری که از دست ما برمیاد اینه که تو اجتماعات مذهبی مثل نماز جمعه  شرکت کنیم و نشون بدیم که ما قوی تر و باهوش تر از این حرفا هستیم که گول دشمن و بخوریم.
شرکت کردیم ، خیلی هم عالی. برگشتنی به خونه هم سر زدیم،نصف خونه سنگ فرش شده بود،فردا کامل میشه.
اوضاع خوبه،من سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به موسیقی هم تغییر بدم.شاید یکی از دلایلی که می‌گن موسیقی حرامه این باشه که آدم وقتی به آهنگ گوش میده میره تو خیال و از دنیای واقعی دور میشه.مثل همونی که راحیل گفت.
اون همیشه راست میگفت. سعی می‌کنم نمازامو بخونم،حفظ قرآن و شروع کنم، تمیز باشم ،کمتر غر بزنم،به مامان کمک کنم،هرطور شده غذا بخورم و کلکسیون عروسکا رو هرچه زودتر کامل کنم و آدم بشم.

 

اینی که میگم و هیچکس از آیندش خبر نداره ،جز خدا و شکیبای ۵۰ ساله که از ۳۱ سال آینده داره میخوندش.
ممکنه ما امسال بریم کربلا ،اما فقط یه فرضیَست.من که چشمم آب نمیخوره،اما دلم میخواد که بریم،بابا مخالفه،تحمل کردن قیافه ی پیش فعال شماره سه و اخلاق گند پیش فعال شماره ۱ هم تو سفر خیلی سخته،اما اگه قرار باشه بریم من همه اینا رو تحمل میکنم.
اما آیا ما خواهیم رفت؟...

پنجشنبه

مغازه دار به پیش فعال شماره ۳ میگه قیافش شبیه برق گرفته هاست، مثل آدمایی که تازه کنکور دادن ژولیده و شلختست. من آقای مغازه دار رو برای این تشبیه زیباش تحسین میکنم. شیش امتیاز!

مامان ازم میپرسه نماز خوندم یا نه و من از پشت توریِ ایوون الکی سر تکون میدم،این دومین روزیه که نماز نمی خونم،و دروغ میگم چون تنبلیم میشه که نماز بخونم.مامان هم نمیفهمه،آخه قبلا میفهمید دروغ میگم.

من از این وضع راضی نیستم،دارم از خدا دور میشم،منتظرم اوضاع وخیم تر بشه چون من نماز نمیخونم.دلم میخواد ولی نمیخونم:/ به این میگن بی ارادگیِ ناشی از هوای گرم تابستان.

مامان ۸ روزه که روزه میگیره،به خاطر عید قربان،دو روز دیگه عید قربانه و روزه گرفتناش هم تموم میشه.

با هر جون کندنی بود مامان و راضی کردم که بزاره ناهار و من درست کنم.کوفته قلقلی.

اینطوریه که اول گوشت چرخ کرده رو با یه پیاز رنده شده و نمک و فلفل و زرد چوبه قاطی میکنی، بعد به صورت توپای کوچولو درشون میاری و سرخشون میکنی.

تمام که شد توپ های گوشتی رو به سس که مخلوطِ یک قاشق رب انار و رب هلو و رب گوجه فرنگی +نمک و فلفل و یه ذره آبه اضافه میکنیم و میزاریم رو اجاق که درست بشه.

امروز خیلی خوشمزه شده بود،فکر نمیکردم اینقد خوب بشه.

صبح جواب نمره های صرف و نحو هم اومد، نمره ی من بخور نمیر بود،۱۵:/

ولی فاطی با ۷.۵ افتاد ،میگفت میترسه اعتراض بزنه استاد یوسفی کمترش کنه، بهش گفتم اعتراض بزنی یا نمره میده یا نمیده ،اینطوری نیست که کمتر کنه پس اعتراض و واسه چی گذاشتن؟

فاطی میگه باشه و اسرار داره که توی متن اعتراضش به خوردن جسم خارجی (سوزن)اشاره کنه،میگم اینو نگو مگه داری به مامور آگاهی اطلاعات میدی؟فقط بگو به دلیل یک حادثه،

گوش نمیکنه،منم بهش میگم میدونی واکنش استاد یوسفی بعد از خوندن اعتراضت چیه؟این:

-تموم شد؟خیلی تاثیر گذار بود!

و اون فقط به این حرفم میخنده...

...

خاله محترم شب مهمونی داده،به خاطر ساختن خونه ی جدیدشون که دقیقا تو حیاط خونه خودشون تو همون محله ی کچب ساختنش.

حالا مامان بالا سر من ایستاده و میخواد راضیم کنه که باهاشون برم.

خیلی خب ،نه.امکان نداره.-_-

مگر اینکه جنازه و ببرین اونجا حلوا حلوا کنین من پامو نه تنها تو اون خونه ،بلکه تو اون محله و کوچه و منطقه و خیابون و اصلا هر کوفت دیگه ای نمیزارم.خونه خاله محترم از جهنم بدتره،هم خودش هم دوتا پسراش و شوهرشو نمیخوام ببینم.همه چیشون یه جوریه،کثیفه،نم داره،قدیمیه، اصلا نمیتونم اونجا نفس بکشم بخدا که نمیتونم.اصلا خانواده اونا از ما هم بدتره. شما فرض کنین، من بتونم یه ثانیه اونجا نفس بکشم.پسراش که هر وقت هرجا میرن صدای هر و کرشون تا آسمون هفتم میره و من از این اخلاقشون متنفرم.به خاطر همین در حد پیش فعال شماره ۳ ازشون متنفرم!

البته این اواخر پسر کوچیکشون، که تقریبا هم سن امیره تو مهمونی خونه خاله هاجر خیلی آروم شده بود،اصلا صداشو نشنیدم،خیلی آروم و مظلوم شده بود.پسر بزرگشم که اصلا نیومد.هرچی هم که آدم بشه بازم من ازش بدم میاد.کلا من با این خونواده زاویه دارم.

-نه!اصلا تو منو ببر جهنم ولی منو نبر اونجا،من اصلا نمیتونم اونجا حتی نفس بکشم اصلا حالم بد میشه یه ثانیه هم نمیتونم،اصلا مامان من تا حالا با هیچ مهمونی ای مخالفت کردم؟نه ،ولی اینجا رو نمیتونم بیام،بخدا نمیتونم،خودتون برین به سلامت

-بیا عروسای خاله هم هستنا!

یعنی نگاه کنا-_-!

یه جوری میگه "عروسای خاله هم هستنا "انگار من رفیق جینگ عروسای خاله ام، از یک سال پیش تا الان که اینا ازدواج کردن،من فقط سلام و علیک کردم باهاشون، اصلا اینا منو آدم حساب میکنن؟ از این دوتا عروس من فقط تصویرشونو دیدم، صداشونو نشنیدم خدایی،چجوری دوتا عروس به این خوبی پیدا کردن!

البته فکر کنم دلیلش این باشه که با فامیل شوهر راحت نیستن،وگرنه همه رو درسته قورت میدن.

یعنی منم یه همچین عروسی خواهم بود؟

چه شکلی یعنی؟اینقد ساکت؟نه بابا:/

یعنی چی اصلا درکشون نمیکنم://///

به هرحال من مامان و توجیه کردم که نمیام و مامانم گفت اگه تو نیای منم نمیتونم برم چون تو تو خونه تنها میشی(بهونه ی بنی اسرائیلی برای راضی کردن من:)) ولی مرغ من یه پا داشت و مامان هم قبول کرد و مهمونی رفتن(به عبارتی:جهنم رفتن) لغو شد.شکر خدا.

پیش فعال شماره ۳ هم نمیره سلمونی، عالی شد،حالا یه بهونه ی بهتر دارم،اگه مامان دوباره خواست مخمو بزنه میگم من عمرا با این قیافه ی جنگلی و برق گرفته ی پیش فعال بیام مهمونی! مردم چی میگن! من آبرومو از سر راه نیاوردم که یه عقب مونده اینطوری به بادش بده! حقیقت اینه که من حاضر نیستم هیچچچچچچچچ جا با پیش فعال قدم بزارم،حتی اگه بهم بگن:این برادرته؟انکار میکنم و میگم من اصلا اینو نمیشناسم :))))))))))))

مغز خر نخوردم که

قیافش عين جن میمونه بخدا-_-|||!

من سر عروسک و درست کردم،البته این عکس ژورنالشیشه و مال یه عروسک ساز روسیه،از من انتظار نداشته باش که عینهو همین درستش کنم،فعلا هم ابرو و مژه و دهنشو با خط چشم کشیدم،فردا با نخ سیاه روشو میدوزم.موهاشم هنوز درست نکردم فعلا کچله.

چشمام میسوزه و بشدت خوابم میاد،یادم رفت عینکمو بزنم.

من بزرگ شدم اما همچنان عاشق عروسکا موندم،چرا عروسکا دست از سر من برنمیدارن،البته خودم دلم نمیخواد که اینطور باشه ،

راستی یه سوال؛

چرا از نظر بعضی ها،موسیقی گوش کردن حرامه؟

من شنیدم موسیقی ای که توش غنا داشته باشه حرامه،ولی موسیقی آروم و ملایمم حرامه؟

چهارشنبه‌

 

 

تینا

سه خواب عجیب،پشت سر هم و هر سه  بی محتوا.
خواب شماره یک:
شخصی که نمیدونم کیه بهم میگه دخترایی که عزیزدوردونه ی خانوادشونن بعد از ازدواج ابروهاشونو طلایی میکنن و بعد یک نمونه از همین آدما جلوی چشمم ظاهر میشه.

خواب شماره دو:
خاله هاجر یه پارچه به رنگ آبی آسمونی اکلیلی میاره و مامان فورا از اون یه لباس برام میدوزه. منم فورا میپوشمش و مثل بچه ها با خوشحالی تو حیاط دور میزنم.

میبینین چه مرغای باشعوری داریم:) هرسه تا دارن به دوربین نگاه میکنن ،ژستشونو نیگا،استیل گنگه🤣سه تفنگ دارررررر 

 

خواب شماره سه:
توی حیاط ایستادم،یک پروانه سفید از روبه روی چشمام رد میشه،اما من فقط نگاش میکنم .محسن بهم میگه:چرا دیگه دنبال پروانه ها نمیدوعی؟
...








 

 

امروز اتفاق خاصی نیوفتاد، به خاطر همین قلم در دست گرفتم و درد کشیدم.
اوضاع بشدت درحال تغییره. جز اوضاع جسمی که در حال پسرفته.امروز کاشی کار ها میان تا سنگ فرش خونه رو بزنن،از مامان میپرسم چقد طول میکشه تا کار کاشی کارها کلا تموم شه؟میگه دو روز.
بعد از کاشی، کار زیادی نمیمونه،کابینت،پنجره ها،در ها،نرده ها،کمدا، کارای برقی،رنگ کردن دیوارا، و تمام.
تقریبا آخرای تابستون ما از این مرغ دونی خلاص میشیم،از شر مورچه ها که همش وسط غذا خوردن رو سفره سر و کلشون پیدا میشه،از سوسکای مرده ی  تو حموم که اینروزا کمتر شدن، ،و من بالاخره صاحب یک اتاق میشم،دیگه مجبور نیستم تا ۱۲ شب منتظر باشم تا همه بخوابن و هرساعتی که دلم بخواد میتونم برم تو اتاقم و بخوابم،البته اینکه بتونم اتاق و اونجور که دلم میخواد دربیارم کار سختیه،اینکه بتونم این آدما با اون مغزای زنگ زدشونو راضی کنم که برام یه میز بخرن که جلوش یه آینه داشته باشه وحشتناک سخته. واسه هرچیز معمولی ای من داستان دارم.
صبح برای بار هزارم زدم به سیم آخر،دوباره چله شکست. نمیدونم چیکار کنم که نزنم به سیم آخر.
 

آیا روزی خواهد رسید که شکیبا هرگز نزند به سیم آخر و اصلا یادش برود که سیم آخری هم وجود داشته؟


+فعلا تنها چیزی که آرومم میکنه آهنگای آقای یراحیه :

برگشتم از شب سیاه،از آدمک های دروغ
از ترس بیهوده شدن ،از قلب های بی فروغ
روح ترانه ساز من،زخمیِ بی ترانگی
روی تمام لحظه ها ،سایه ی سرد خستگی
 

...

صبح رادیو داشت درمورد شرایط معافیت از سربازی صحبت می‌کرد،میگفت یه پسر ۲۰ ساله به دلیل پیش فعالی دچار لاغری بیش از حده،حدودا ۱۵ کیلو کمتر از وزن ایده آل خودش و آیا این آدم معاف میشه یا نه؟
پیش فعالی.تازه متوجه شدم.شاید اینهمه کمبود وزن من ناشی از پیش فعالیه.

مزخرفه!چطور ممکنه یه نفر ۱۹ سال تمام پیش فعال باشه و هیچکس نفهمیده باشه؟حتی دکترا؟ببینم این دکترای شهر ما دیپلمشونو از کجا گرفتن؟لابد خریدن://
روز به روز دارم بدبختی هام و بیشتر پیدا میکنم. اما این وظیفه من نیست،وظیفه من نیست که تازه تو ۱۹ سالگی کشف کنم پیش فعالم که اینهمه بلا داره سرم میاد.اون به ظاهر پدر و مادر باید از بچگی میفهمیدن،باید حواسشون به من میبود،باید یه فکری به حالم میکردن.بعد از یک سال دوباره رسیدم به نقطه اول ،به این سوال که خدایا، ته من چی میشه،من آخرش به کجا میرسم؟من چطوری از بین اینهمه نفهم خودم و بالا بکشم؟


فکر میکنم محسن هم تو یه مرحله ی شدید تر پیش فعالی قرار داره،پیش فعال شماره ۳ اسم خوبی براي محسنه.بابا هم همینطور.یه خانواده ی پیش فعال. عالی شد. بینظیره. بِلا چاو بِلا چاو بِلا بِلا بِلا چاو...



 

استاد محمدزاده به همه بچهایی که افتادن(۹۵٪ کلاس) یه چند تا نمره اضافه داده تا پاس شن،حالا همه قبولن جز عده اندکی که ۱ و ۳ و ۵ گرفته بودن.از اینکار استاد خوشم نیومد،هر چند به منم یکی دو نمره داد ولی دلم میخواست همه بچها این درسا رو بیوفتن.تازه دلم داشت خنک میشد.خودش که میگفت من هیچوقت یه نمره اضافه هم به کسی ندادم،چطور الان داده؟شق القمر شده؟یا بهش الهام کردن؟
هیچکدوم،خداکنه این تو انصراف دادن بچها هیچ تاثیری نداشته باشه،تازه داشتم از آدمای مزخرف کلاس راحت میشدم.مخصوصا گربه نره و روباه مکار.

مامان به من میگه که چرا آرامش ندارم و من بهش توضیح میدم که وقتی شما باهم دعوا میکنید درسته که براتون عادیه اما برای من نیست،اعصاب من ضعیف شده،شما هر روز با هم دعوا میکنید و هر بار من باید جداتون کنم و دستام میلرزه.این از نظر شما نمک زندگیه؟نه .این خشونت محسوب میشه.
مامان بیخیال میخنده و میگه هیچوقت قرار نیست همه چیز به میل آدم باشه و همیشه بشکن زنان زندگی کنیم،میگم :آره،ولی چرا حتی یه روزم توی این خونه آرامش نیست؟
اون از حرفای من کلافه میشه،منو لوس و ننر خطاب میکنه،و وقتی پیش فعال شماره ۳ طبق معمول عصبیش میکنه ادای منو در میاره و میگه: دیگه حرفم نمیتونیم بزنیم خانوم عصابش خورد میشه!
من مامان و نمیفهمم، هر وقت حرف دلم و به مامان زدم ازش برعلیهم استفاده کرد،واقعا دیگه نمیتونم حرف دلمو به هیچکس بزنم،مادر آدم که اینه وای به حال دیگران.
شکیبا خواهشا لال شو،و از این به بعد تمام حرفای دلتو اینجا بنویس،خواهش میکنم دیگه هیچوقت هیچ حرفی به مامان نزن.میبینی که درک نمیکنه.
مامان بالاخره پیش فعال شماره ۳ رو راضی میکنه تا برن بازار و براش لباس بخرن،اونم بعد از کلی خنگ بازی قبول کرده و با مامان رفت ،خداروشکر امروز مدت قابل توجهی تو خونه تنها بودم و حسابی آرامش داشتم.
نماز عصر و ظهر و نخوندم،خیالم ندارم که بخونم،دلیلشم نمیدونم.
وقتی خونه از آدماش خالی میشه بهترین وقته برای راحت غذا خوردن، این فرصت و از دست نمیدم و تا میتونم از خودم پذیرایی میکنم.
خیلی خوب بود.من که راضی بودم.مامان میگه پیش فعال شماره ۳ چون تو سن بلوغه اینقد عقب مونده و احمق و بی تربیت و جنگلیه. بزرگتر که بشه خوب میشه ولی من که چشمم آب نمیخوره.همچنان ازش متنفرم.بی خاصیت!
اخبار اعلام کرده بیاین دوز چهارم و بزنین.دوز چهارم؟!
من دومی و به زور زدم،برو بابا :////

نماز مغرب و اعشاءم نخوندم.

میدونم ،خیلی وقیح و رقت انگیز شدم،من از خودم متنفرم.ببین؛من دارم میرم ته چاه...

من و راه های نرفته ام

این منم، شکیبا.یه آدم با شانس و اقبالی که زیر خط فقره.از همه لحاظ متوسط رو به پایین(ضعیف)،خانواده، جایگاه اجتماعی، حتی اوضاع جسمی. 

همیشه آدما مراقبن تا کمتر بخورن و چاق نشن،اما من حتی ۲۰ کیلو کمتر از وزن ایده آل یه آدم هم سن و سال خودم و دارم.با این حال قیافم عين آدمای معمولیه، هیچکس نمی‌فهمه لاغری من یه لاغری معمولی نیست.همه میگن:خوبه که،همه اتفاقا دوست دارن لاغر شن تو دوست داری چاق شی؟

بیچاره ها.نمیدونن ،هیچی از من نمیدونن.

ظاهرم با باطنم یه دنیا فرقه. اینجا تو این خونه ،یا سکوت و بی تفاوتیه،یا دعوا مرافه. همه باباها و مامانا دانا و با تجربه ی خونه و خونواده ان،اینجا اما ما دوتا آدم ۵۰ ساله داریم که مثل بچه های ۵ ساله خودشونم نمیدونن از دنیا چی میخوان.اونا خودشونم هنوز بزرگ نشدن و سه تا بچه دارن.من هیچ راهنما و دلگرمی ای ندارم،بال و پرم بسته،هر وقت خواستم مثل دخترا رفتار کنم با خودم گفتم این چیزا از نظر مامان و بابا مسخره بازیه،من حق ندارم مثل دخترای دیگه زندگی کنم.اسن یعنی زندگی با آدم هایی با ذهن های زنگ زده.کسایی که فکر میکنن شکیبا آدم نیست و حق نداره مثل بقیه دلخوشی های کوچیک داشته باشه.

از اینکه به من با محبت نگاه کنن بدم میاد،همش حس میکنم ،پشت هر محبتی یه خواسته ی خبیثانه هست،از همه لبخندا بیزارم،از خوشی آدما بدم میاد،همش از خودم میپرسم :چطوری به آدما خوش میگذره؟چرا حتی یه بارم نشد که به من خوش بگذره، چرا هیچ جا هیچوقت حس راحتی نکردم؟ 

اوضاع همه خوبه الا من،آدما دیوونن،به اتفاقات خوب می‌گن حوصله سر بر،به هوای بارونی میگن هوای خراب،همه ی آدما یکیو دارن که موقع ناراحتی برن تو آغوشش،مامانشون،باباشون،خواهرشون،برادرشون، دوستشون، من چی؟من همه اینا رو دارم ولی هیچکدوم و ندارم.همه عين مجسمه از کنارم رد میشن،مامان فقط غذا درست میکنه،بابا فقط صبح میره بیرون و شب میاد شام میخوره میخوابه،امیر و محسنم که فقط باعث عصاب خوردی ان.حتی از نگاه کردن بهشون بیزارم.دوستام؟فقط زمانی صدام میکنن که کارم دارن.دوست واقعی نیستن. 

احساساتم و همیشه قایم میکنم، برای آهنگ گوش کردن نمیتونم مثل پریا تو هرجایی صداشو زیاد کنم و راحت باهاش بخونم،بابد برم تو یه اتاق دربسته،راه برم ،و همش حواسم باشه که یه نفر از پنجره چشمش به من نخوره.

برای گریه کردن به جایی نیاز دارم که مطمئن باشم تا زمانی که من هستم کسی اونجا نمیاد و صدام و نمیشنوه به خاطر همین روزی یه بار میرم حمام و کمِ کم یک ساعت و نیم اونتو میمونم.اسمش حمومه،ولی در واقع آب از چشمای من میاد نه دوش حموم.آب حمام بازه که پوشش صدای گریه های من بشه،اما کاش به جای صدای دوش آب ،یه آغوش گرم داشتم،که پوشش و مرهم اشکام باشه.

تو فکر میکنی من تازه اینطوری شدم؟نه.اشتباه میکنی.

من از وقتی یادمه اینطور بودم.از وقتی یاد گرفتم خودم برم حمام مثل بچه های دیگه از حمام فراری نبودم ،اونجا میتونستم بشینم و هرجور دلم میخواست زار بزنم.کی از جایی که توش آرامش میگیره فرار میکنه؟فقط خدا هست که بشنوه و درک کنه،تنها کسی که پیشش راحتم خداست.هر وقت از حموم میام بیرون مامان میگه:دیدی حالا سبک شدی؟آره،اما نه با حموم کردن، من یا گریه کردن سبک میشم.

آدما فقط دارن منو تحمل میکنن.دلم میخواست از اون آدمایی بودم که وقتی نیستن نبودشون حس بشه،دل دیگران واسش تنگ بشه،بگن یادش بخیر دلم واسه فلانی تنگ شد ،نه. من همیشه یه گوشه ساکت و بی صدام.فرباد های من فقط درون خودمه،هیچکس دلش برای یه بی‌صدا تنگ نمیشه،من برم هیشکی تنها نمیشه...

 

 

یک بیستِ میان جیغی!

ساعت ۹ صبح با صدای جیغ های پی در پی خانوم همسایه از خواب بیدار میشم،اولش فکر میکنم کسی مرده و یک نفر داره براش شیون میکنه،زود خودمو به پنجره ی پشت تلوزیون میرسونم تا ببینم داستان چیه.
با موهای پریشون میپرم سمت پنجره،دستمو میگیرم به چهارچوبش،خودمو خم می‌کنم سمتش و چشمامو ریز میکنم تا تمرکز کنم ببینم چی شده،
جیغ پشت جیغ،صبر کن ببینم،این صدا یک کم آشناست،وقتی متوجه میشم قضیه چیه یه نفس راحت میکشم و بیخیال برمیگردم تو رخت خواب.
خانوم همسایه اعصاب درست و حسابی نداره،هر چند وقت یه بار باید جیغ جیغ کنه تا خودشو سبک کنه،قصه زندگی این بیچاره هم قصه هزار و یک شبه،راحت باش عزیزم من بهت حق میدم ،اصلا هم فکر نمیکنم دیوونه ای چیزی هستی(هرچند که هستی)
با برگشتن به رخت خواب یادم میاد که استاد شیر افکن دیشب گفت نمرات اندیشه اسلامی رو همون شب سعی میکنه وارد کنه.خب الان صبحه پس حتما وارد شده دیگه.خیلی خب شکیبا خودتو واسه ۱۵ آماده کن،تو اولین نفر برگه رو دادی و اصلا هم به درست و غلط نوشته هات دقت نکردی پس اگر کم شدی عين خیالتم نباشه ،مهم اینه که قبول شده باشی دیگه، نه؟
در حالی که خانم همسایه هنوز جیغ و داد میکرد،شکیبا گوشی و برمیداره،وارد سایت گلستان میشه،رمز ورود و وارد میکنه،قلبش تند تر میتپه،صدای جیغا سریع تر و بلند تر میشه،وارد بخش اطلاعات جامع دانشجو میشه،روی بخش نمرات میزنه،صبر میکنه تا صفحه بالا بیاد ،همچنان جیغ ،تپش قلب ۱۰۰۰ در صدم ثانیه،و نمرات بالا میاد
بیییییییییستتتتتت !
مثل شادی بعد از گل رونالدو مشتم و رو هوا تکون میدم و میگم:یسسسسس بیست!بیست شدم!واااای!
من میون جیغ و داد های خانم همسایه از خوشحالی دلم قنج میره و یه نفس عمیق میکشم ،از گروه اندیشه اسلامی لفت میدم،دوباره پتو رو میکشم رو سرم و با خیال راحت میخوابم.چند دقیقه بعد خانم همسایه هم خسته میشه و ول میکنه،آیا خانم همسایه دوباره هم شروع به جیغ و داد خواهد کرد؟اوکی نه.

شعر زیر ربطی به من نداره،فقط از قافیش خوشم اومد:)

این حال من بی توست

شوریده تر از مجنون

 آواره تر از فرهاد

 طوفان زده ای در باد!

شکیبا،آیا همچنان در ۵۰ سالگی این شدت از تنفر به محسن در تو زنده هست؟آیا او هنوز همینقدر که الان است گاو و نفهم است و شبیه عقب مانده های ذهنی رفتار میکند؟

چند ساعت پیش که یادم رفته بود بین چه گاوهایی زندگی میکنم از خودم پرسیدم:چرا من همه غذاهای خونه رو درست نمیکنم وقتی دستپختم از مامان بهتره و هروقت من غذا درست میکنم همه ته غذا رو درمیارن؟

اما همین الان یادم آمد چرا،چون من دلم نمی‌خواهد برای گاو ها غذا درست کنم،جای آنها در طویله است،خوش به حالت که در ۵۰ سالگی درخانه ی خودت به سر میبری و مثل من مجبور نیستی این موجودات مزخرف را تحمل کنی.هر روز بوی گند و موهای پر از شوره سر محسن را تحمل کنی،وقتی تا ۱۲ ظهر میخوابد و بعد از بیداری تا ۱۲ شب روی مبل لم می‌دهد و با گوشی اش بازی می‌کند، دلم می‌خواهد هرچه زودتر بمیرد،بوی گند و اخلاق گند ترش حال همه را به هم میزند،حتی قیافه اش مثل جنگلی هاست،فکرش حتی از جنگلی ها هم عقب مانده تر است،تنها چیزی که از کودکی در آن پیشرفت کرده فحش و ناسزا و نفهمی ست،درجه به درجه در این زمینه پیشرفت کرده است،همینطور در بی‌خاصیت بودن،دست و پا چلفتی بودن،احمق بودن،عصاب خورد کن بودن،اصلا خدایا ،چرا این موجود مزخرف را خلق کردی؟چرا یک عقب مانده به زندگی ما اضافه کردی؟ یادم نمی آید یک بار کار خوبی کرده باشد.اصلا بی‌خاصیت تر از او در دنیا پیدا میشود؟

بارها صبح ها دیر از خواب بیدار شد و به امتحان نرسید،و وقتی برگشت همه را انداخت گردن مادر و بد وبیراه بارش کرد،مثل احمق های بیخاصیت.هر وقت رفت سرکوچه برای بازی با یک جای صدمه دیده برگشت،یک روز دستش شکسته بود،یک روز پایش،یک روز انگشتش،و هربار هم باز تقصیرها را انداخت گردن مادر ،تو انگشتم را لگد گرفتی،تو به پایم ضربه زدی،تو ،تو ،تو،تو!هیچوقت برای هیچ اشتباهی عذرخواهی نکرد،مسئولیت هیچ اشتباهی را به عهده نگرفت و فقط انداخت گردن دیگران،با منطق دشمن است،در تخیلات زندگی میکند،هیچوقت هیچ فکر درستی نکرد،حتی هیچ حرف درستی نزد و هیییییییچ کار عاقلانه ای نکرد،هیچ!

تمام لباس هایش شلخته و کثیف و درهم،مثل گداها ،درحالی که مادر با التماس به او میگوید 

:بیا بریم بازار لباس بخریم ،

هرگز نمی رود،چون تنبلی اش میشود،چون بازی آنلاین را به همه چیز ترجیه میدهد.

هرسال تجدید پشت تجدید،دریغ از یک ویژگی،فقط یک ویژگی خوب!تنها آدمی که هیچ ویژگی خوبی ندارد،هیچ!فقط ناسزا ،از صبح که بلند میشود،حتی وقتی که مادر برایش غذا می آورد با فحش از او تشکر میکند،لق لقه ی زبانش نفرین و بد وبیراه است،از کودکی اینطور بود،از همان روزهایی که فحش های جدیدش را روی دوست های من امتحان میکرد!

اگر بمیرد،همه نفس راحت میکشیم،او فقط سرافکندگی دارد،گرچه فکر میکنم،مادر برایش گریه کند،حتی وقتی محسن به مادر فحش می‌دهد باز هم مامان با دلسوزی به کارش ادامه می‌دهد، حتی وقتی از مامان دفاع میکنم باز هم طرف او را میگیرد،انگار خوشش می آید که به او فحش دهد.

شکیبا،فقط بگو که از شر این فتنه راحت شده ای،فقط بگو که دیگر رنگش را نمیبینی، تا یک نفس راحت بکشم،من این روزها که قریب به چند سال می‌شود برای اینکه اعصابم ضعیف نشود شاید بیشتر از ۱۰ کلمه که همه اش بحث است با او صحبت نمیکنم ،سال هاست،شاید از ۱۵ سالگی تا حالا،اصلا نسبت به او حساسیت دارم،کهیر میزنم،هر وقت با او بحث میکنم شقیقه هایم درد میگیرد،پاهایم سست میشود،دلم می‌خواهد بمیرد و همه را راحت کند.وقتی به او نگاه میکنم حس میکنم قلبم سیاه میشود،شاید در روز به زور به او نگاه میکنم،اگر پیش بیاید میروم یک گوشه که نباشد، فقط نباشد،همین!

وقتی خانه مان ساخته شد ،سر در اتاقم یک تابلوی ورود محسن ممنوع میزنم،با یک خط قرمز رو و دور آن،حالم از او بهم میخورد،او یک سم است،یک موجود سمی ،یک سم مهلک برای همه ی جهان!

من مطمئنم که این سم مهلک آینده ی خوبی نخواهد داشت.

شاید دلیل اینکه هرگز نتوانستم با مردها ارتباط درست برقرار کنم هم همین بود،همه ی مردها و پسر های خانه ی ما احمق اند،نا خودآگاه ذهن من پر شده از حماقت مرد ها و پسر ها ی دور و برم، هیچ نقطه مثبتی در آنها نیست،نه در محسن،نه امیر و نه بابا.همه آنها مغزهایشان کوچک و زنگ زده است،هدفشان از زندگی،و معنای زندگیشان چیست؟پول ،پولی که برای بدست آوردنش سگ دو می‌زنند و با این حال باز هم شش صفر از همه ی دنیا عقب اند.

هیچکس،حتی یک مرد خوب ،تا صد کیلومتری شکیبای ۱۹ ساله پیدا نشد،حتی یک بار ندید که یک مرد احساسات زیبا داشته باشد،اما شکیبای ۵۰ ساله،تو دیدی؟چندتا؟آیا زندگی در ورای تو جریان دارد یا هنوز همچون اینجا راکت و فرورفته در باتلاق است؟

من هرگز آغوش گرم و پرمحبت هیچ پدر و هیچ برادری را حس نکردم،همش ترس و اضطراب بود،وحشت بود،غم بود،درد بود که به گرمی از من استقبال میکرد،حماقت ها دور من حلقه زده اند،من وسط آنها زانوی غم بغل گرفته ام،حماقت ها دور من می‌چرخند و همان آهنگ قدیمی که بازی کودکی هایمان بود را بلند میخوانند‌:

دختره،اینجا نشسته،گریه میکنه،زاری میکنه...

من حس میکنم که ما سالم نیستیم،هیچ کداممان،از همه ی ما بدتر هم اوست،حس می‌شود که او هرگز نجات پیدا نخواهد کرد،،هرگز ازدواج نخواهد کرد،هرگز موفق نخواهد شد،در هیچ کاری،و هیچکس در هیچ جای دنیا از او خوشش نخواهد آمد،و در نهایت، روزی در بدترین وضع ممکن ،در تنهایی و بدبختی مطلق خواهد مرد، خدایا خودت نجاتش بده!

 

 

 

 

خوبه،اما آیا این تکست پری ،واقعی خواهد شد؟آیا ما دوباره با اکسیر های عشق و امید به زندگی بازخواهیم گشت؟آیا روزی خواهد رسید که اکسیر های دانشگاهی من، تا ابد همچون خواهرانم با من بمانند؟ این حقیقت که روزی همه آنها را یکجا از دست خواهم داد ،قلبم را می‌سوزاند و من را به این وادار می‌کند که آخرین روز دانشگاه نگویم:بالاخره از شرش خلاص شدم!

بدی خوب بودن و خاطره خوش ساختن همین است،می‌ترسی تمام شود،برود و تا ابد دیگر نباشد،دلت برای روزهای پرماجرای باهم بودن تنگ میشود،حتی برای تنهایی ها و تنفرها. 

نمیدانم، هیچ نمیدانم،فقط می‌دانم نمی‌خواهم تمام شود.

من حاضرم تا ابد با دانشگاه و آدم هایش آبم در یک جوب نرود ،اما هرگز تمام نشود،ما هرگز بزرگ نشویم،از هم فاصله نگیریم،کوچک و خام بمانیم و زندگی را با امید تمام شدن کلاس ها و رفتن به لب ساحل بگذرانیم.

دلم تنگ میشود،از همین حالا دلم برای لحظه ای که لباس سیاه بلند پوشیده ایم و کلاه های مکعبی مان را بالا می اندازیم، تنگ می‌شود...

 

 

۲۰ معکوس !

مزار شهدای دانشگاه که پاتوق بنده شده بود،امروز آخرین امتحان و دادم و برگشتم،حالا من یک شکیبای آزادم.اگه میتونی بهونه جور کن ،من تمومش میکنم ،من ۲۰ معکوس و شکست میدم،این تابستون تا میتونم وزن اضافه میکنم.به ۷۰ میرسم،مطمئنم!

قصه هزار و یک شب

اوضاع به شکل عجیبی آروم شده،در این مواقع ترس به سراغم میاد که باز قراره چه بلایی سرم بیاد.آخرین باری که گفتم اوضاع به طرز عجیبی آروم شده فرداش فاطی سوزن قورت داد و حسن ختام این آرامش قبل از توفان به اسم اون ثبت شد.حالا نمیدونم باز روزگار چه خوابی برام دیده.هوا از صبح گرگ و میشه،خورشید حتی یک لحظه هم افتخار آشنایی با ما رو نداده.

خاله کوهی که همه ی خواهر هاش از جمله مامان ازش بدشون میاد صبح برای ما یه پلاستیک پنگوئنی گیلاس میاره.رفتارش طوریه که انگار با خودش میگه:به من ربطی نداره که شماها با من قهرین،من که با شماها قهر نیستم!پس هرطور دلم بخواد باهاتون رفتار میکنم.

ما همه میدونیم که هیچکس از اون دل خوشی نداره ،حتی خودش.

بعد از اون هم خاله سلیمه به بهونه ی سر زدن به گلدوناش یهو تو حیاط سروکلش پیدا میشه.من داشتم تو حیاط دور میزدم که دیدم یهو اومد تو.

چطوری اینقد بی سر و صدا ظاهر میشه؟کلید داره؟

بهش سلام کردم و گفتم الان مامان و صدا میزنم،که زیر لب با خودش یه جوری که من بشنوم گفت:نمیخواد...فایده نداره که...

فایده نداره که؟!

منظورش چی بود؟ آها،به غیر از خاله کوهی،خاله سلیمه هم با همه خاله ها از جمله مامان سر جنگ داره،مامان میگه حرفاش همش نیش و کنایست.براشم مهم نیست طرف مقابلش خوشحال بشه یا ناراحت .خاله سلیمه بچه دار نشد،به خاطر همین شوهرش سرش هوو آورد و باباش یعنی پدربزرگ من چون دخترا رو آدم حساب نمیکرد بهش هیچ ارثیه ای نداد و خاله سلیمه از اون زمان از عالم و آدم متنفر شد و هر وقت دلش خواست به هرکی هر بد و بیراهی خواست گفت.

خاله کوهی هم تا ۴۰ سالگی شوهر براش پیدا نشد،به هرکی می‌رسید مدام شِکوِه و گلایه میکرد که من شوهر نکردم و ترشیدم،بیشتر از همه سر مامان من غرغر میکرد که چون تو شوهر نمیکنی کسی نمیاد منو بگیره،اما وقتی مامان ازدواج کرد ، تا ۱۰ سال بعد بازم عروس نشد.

خاله کوهی نه تنها توی این ده سال ساکت و مظلوم ننشست ، بلکه افتخاراتی کسب کرد که پتانسیل ثبت شدن تو کتاب گینس و هم داشت .

از جمله :

-سه وعده غرغر کردن به علت ترشیدگی بیخ گوش مامان که باعث ضعف عصاب این روزای مامانه؛

-رفتن به دانشگاه درحالی که ۳۰ و خورده ای (نزدیک ۴۰سال )داشت و همه همکلاسی هاش ۱۰  ۱۵ سال ازش کوچیک تر بودن و این موضوع حتی برای استادا هم عجیب بود (چون حتی از بعضی استادا هم بزرگتر بود!)

- نشستن زیر پای مادربزرگ و خام کردنش و بالا کشیدن تمام ارثیه ای که سهم پنج خواهر بود،همش و یه جا،یه آبم روش!

البته تو این مورد آخری یک کم ناکامی کرد،نتونست سهم همه رو بالا بکشه،و حالا هر خواهر یک دهم ارثیه ای که باید داشته باشه رو دارن،در حالی که خاله کوهی حداقل سه چهار برابر این ارثیه سهمش شده.

اون معتقده این ارثیه سهم اونه و به هیچ وجه حاضر نیست حتی یه ذره ازش و پس بده،با این حال با کمال میل تو تمام مهمونی های فامیلی شاد و شنگول شرکت میکنه،تو عروسی بچه خواهرش با آهنگ محلی میرقصه،در حالی که هزاران بار سر ارث و میراث باهاش گلاویز شده، این خواهر زادش(خودم) و یه جوری تحویل میگیره که انگار بچه دومشه،انگار نه انگار که چیزی بالا کشیده و همه‌ی خواهراش ازش ناراضی ان. تمام خواهران نبی زاده (به جز محترم)!

البته من از ترس مامان در مقابل رفتارای گرم خاله کوهی خیلی معمولی برخورد میکنم،باهاش صمیمی نمیشم،حالا هرچقدرم که خودشو بُکُشه.

در واقع اسمش خاله فاطمست اما چون با یه مرد که اهل کوهه ازدواج کرده همه بهش میگن کوهی!

حرف زدن راجب به این خانواده، عین شب یلدا طولانی و خاصه،هرگز تمومی نداره،از بابایی که ۶ تا  دختراشو آدم حساب نکرد و دار و ندارشو داد به سه تا پسر بی عرضش،و پسراشم اختیارشونو دادن دست زناشون،و اونا هم داستان داشتن با بلاهایی که زناشون سرشون آووردن ،تا داستان هزار و یک شبی که سر هر خواهر اومد ،به خاطر بی توجهی پدر و وصلت با خانواده های پر فیس و افاده که به خاطر نداشتن جهیزیه عروسشونو به چشم خدمتکار نگاه می‌کردن!

 

 

 

آبم با این کتاب تو یه جوب نمیره؛/

کتابی که خریدم اسمش :چهار اثره ،تنها اتفاق خوب دیروز خریدن همین کتاب بود.
با رسیدن به صفحه ۲۷ کتاب جمله ی "این چرت و پرتا چیه" تو ذهنم عين مگس میچرخه.واقعا این چرت و پرتا چیه تو این کتاب نوشته!
میگه طرف سه هزار دلار بدهی داشته،اومده پیش من گفته دعا کن واسم،اونم گفته باشه تو برو خونت بشین کاریت نباشه،هیچ کاری هم نکن،اونم گفت باشه. رفته نشسته تو خونه تا ثانیه آخر هیچ پولی هم براش نیومده ،آخرش فامیلشون اومده گفته من بدهیتو میدم،خب الان من باور کنم اینو؟
یعنی افتادیم تو هچل،فقط بشینیم دعا کنیم هیچ تلاشی هم نکینم فقط دعا؟سرزمین عجایبه مگه؟کارتونه مگه؟اینام مخ ما رو گیر اووردنا!
عجیبه با این خزعبلات تازه مشهورم شده،کتابشم چاپ کردن،بهش افتخارم میکنن!

ببخشید من خیلی رکم؛آبم با این کتاب تو یه جوب نمیره
باز گیر دادم به یه چی:/

طعم گس زندگی
infoدرباره من
گرچه باغ من از درخت تهیست،
در سرم فکر کاشتن دارم
عشق را ،
شعر را،
مکاشفه را ،
همه را از نداشتن دارم...
codeکدها

کد بارشی برف